دعا كردن موسى عليه السلام وسبز شدن كشت
( ( 3616 ) ) اين سخن پايان ندارد موسيا
لب بجنبان تا برون آيد گيا
( ( 3617 ) ) هم چنان كرد وهم اندر دم زمين
سبز گشت از سنبل وحب ثمين
( ( 3618 ) ) اندر افتادند در لوت آن نفر
قحط ديده مرده از جوع البقر
( ( 3619 ) ) چند روزى سير خوردند از عطا
آن دمىّ وآدمىّ وچارپا
( ( 3620 ) ) چون شكم پر گشت و بر نعمت زدند
وان ضرورت رفت پس طاغى شدند
( ( 3621 ) ) نفس فرعون است هان سيرش مكن
تا نيارد ياد از آن كفر كهن
( ( 3622 ) ) بىتف آتش نگردد نفس خوب
تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
( ( 3623 ) ) بىمجاعت نيست تن جنبش كنان
آهن سرد است مىكوبى بدان
( ( 3624 ) ) گر بگريد ور بنالد زار زار
او نخواهد شد مسلمان هوش دار
( ( 3625 ) ) او چو فرعون است در قحط آن چنان
پيش موسى سر نهد لابه كنان
( ( 3626 ) ) چون كه مستغنى شد او طاغى شود
خر چو بار انداخت اسكيزه زند
( ( 3627 ) ) پس فراموشش شود چون رفت پيش
كار او از آه وزارىهاى خويش
( ( 3628 ) ) سالها مردى كه در شهرى بود
يك زمان كش چشم در خوابى رود
( ( 3629 ) ) شهر ديگر بيند او پر نيك و بد
هيچ در يادش نيايد شهر خود
( ( 3630 ) ) كه من آن جا بودهام اين شهر نو
نيست آن من در اينجايم گرو
( ( 3631 ) ) بل چنان داند كه خود پيوسته او
هم درين شهرش بدست ابداع وخو
( ( 3632 ) ) چه عجب گر روح موطنهاى خويش
كه بُدستش مسكن وميلاد پيش
( ( 3633 ) ) مىنيارد باد كاين دنيا چو خواب
مىفروپوشد چو اختر را سحاب
چند نوبت آزمودى خواب را
خواب دنيا را همان بين ز ابتلا
( ( 3634 ) ) خاصه چندين شهر را كوفته
گردها از درك او ناروفته
( ( 3635 ) ) اجتهاد گرم ناكرده كه تا
دل شود صاف و ببيند ماجرا