اشخاصى در درجات عالى كمال هم معناى خود را گم مىكنند وهم از عظمت خداوندى غفلت مىورزند .
چندان برو اين ره كه تويى بر خيزد
ور هست تويى ز رهروى برخيزد
تو او نشوى ولى اگر جهد كنى
راهى به روى كز تو تويى بر خيزد
تفسير ابيات
معشوقى در بامدادى از عاشق خود پرسيد كه مرا بيشتر دوست دارى يا خود را ؟ عاشق در پاسخ گفت :
من چنان در تو فانى شدهام كه از وجود تو سر تا قدمم پر شده است . من از هستى خود جز نامى سراغ ندارم آن چه كه در وجود خويش مىبينم جز تو اى خوش كام نمىباشد . به همين جهت مانند سركه در تو درياى عسل فانى گشته ام . مانند سنگى كه لعل ناب شود و از صفات آفتاب پر گردد . در نتيجه صفات سنگى از او زايل شود و پشت ورويش از پرتو خورشيد پر گردد . پس از آن كه سنگ خارا لعل ناب گشت . اگر خود را دوست بدارد در حقيقت به خورشيد محبت ورزيده است و اگر به خورشيد محبت بورزد ، بىگمان خويش را دوست داشته است .
اين دو دوستى كوچكترين فرقى ندارد ، زيرا از هر دو جانب روشنايى فروزان او را فرا گرفته است . مادامى كه سنگ خارا لعل نباشد او دشمن خويش است زيرا او هنوز دو من را از دست نداده است تا داراى يك من باشد كه بتواند اتحاد عاشق ومعشوق را به وجود بياورد . سنگ ظلمانى است - اى انسان موفق به حضور بارگاه الهى - وظلمت هميشه ضد نور است ، اگر او خويشتن را دوست بدارد با اين كه سنگ است او كفر ورزيده است ، زيرا او از تابش آفتاب بزرگ بر وجود خويشتن جلو گيرى كرده است . به همين جهت كه سنگ تاريك است ودستخوش فناى محض ، لذا ، من گفتن شايستهء او نخواهد بود .
فرعون انا الحق گفت ، پست ونگونسار شد .
منصور انا الحق گفت ، رستگار شد . ( 1 )
هامش
( 1 ) در بارهء انا الحق منصورى در مجلدات گذشته مباحثى را مطرح كردهايم . .