( ( 1774 ) ) باز آيد جان هر يك در بدن
هم چو وقت صبح هوش آيد به تن
( ( 1775 ) ) جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابه خود درآيد چون كنوز
( ( 1776 ) ) جسم خود بشناسد و در وى رود
جان زرگر سوى درزى كى شود
بحثى در معاد جسمانى
اين كه كار بشرى در اين زندگانى طبيعى پايان نمىيابد ، مورد اتفاق نظر همهء اديان الهى و آن فلاسفه ومتفكرين است كه براى روح آدمى فنايى نمىبينند ، اگر چه به دين مخصوصى هم نگروند .
دلايلى را كه براى بقاى حيات انسانى پس از زندگانى مادى بيان كردهاند ، متعدد است . از آن جمله :
1 - تجرد روح از قوانين واوصاف ماده كه موجب فساد امور مادى مىباشد . تجرد روح مستند به دلايل نسبتا زيادى است كه شايد از ده دليل هم متجاوز بوده باشد .
ابن سينا وصدر المتالهين و ديگران در تصفيه وتنظيم آن دلايل دقت كارىهاى زيادى نمودهاند .
2 - موضوع احساس تكليف و انجام آن ، نه به جهت عوامل جبرى شود و ضرر ، بلكه بدان جهت كه تكليف است و انسان از اعماق درون خود آن را احساس مىكند و با كمال استقلال از عوامل وانگيزه هاى سود وزيان انجامش مىدهد و از آن رو كه احساس مزبور نمىتواند ريشهء طبيعى داشته باشد ونيز بدان جهت كه نتيجهء احساس و انجام وظيفه مزبور كه از جهت فضيلت و شرافت ما فوق پاداشهاى طبيعى را اقتضا مىكند ، و در اين زندگانى قابل دريافت نيست ، لذا بايستى جهان