جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد ، بر كار تو عزراييل هم نيايد كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها وبود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه » وهو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون »
( ( 1710 ) ) گفت يزدان هر كه باشد اصل دان
پس تو را كى بيند او اندر ميان
( ( 1711 ) ) گر چه خويش از عامه پنهان كرده اى
پيش روشن ديدگان هم پرده اى
( ( 1712 ) ) و آن كه ايشان را شكر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
( ( 1713 ) ) تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن
چون روند از چاه وزندان در چمن
( ( 1714 ) ) وا رهيدند از جهان پيچ پيچ
كس نگريد بر فوات هيچ هيچ
( ( 1715 ) ) برج زندان را شكست اركانئى
هيچ از او رنجد دل زندانيى
( ( 1716 ) ) كاى دريغ آن سنگ مرمر را شكست
تا روان وجان ما از حبس رست
( ( 1717 ) ) آن رخام خوب و آن سنگ لطيف
برج زندان را بهى بود واليف
( ( 1718 ) ) چون شكستن تا كه زندانى برست
دست او در جرم اين بايد شكست
( ( 1719 ) ) هيچ زندانى نگويد اين فشار
جز كسى كز حبس آرندش به دار
( ( 1720 ) ) تلخ كى باشد كسى را كش برند
از ميان زهر ماران سوى قند
( ( 1721 ) ) جان مجرد گشته از غوغاى تن
مىپرد با پرّ دل نى پاى تن
( ( 1722 ) ) همچو زندانى چهاى كاندر شبان
خسبد وبيند به خواب او گلستان
( ( 1723 ) ) گويد اى يزدان مرا زاينجا مبر
تا در اين گلشن كنم من كرّ وفر
( ( 1724 ) ) گويدش يزدان دعا شد مستجاب
وامرو واللَّه اعلم بالصواب
( ( 1725 ) ) اين چنين خوابى ببين چون خوش بود
مرگ ناديده به جنت در رود
( ( 1726 ) ) هيچ او حسرت خورد بر انتباه
بر تن با سلسله در قعر چاه
( ( 1727 ) ) مؤمنى آخر درا در صف رزم
كه تو را بر آسمان بوده است بزم
( ( 1728 ) ) بر اميد راه بالا كن قيام
همچو شمعى پيش محراب اى غلام