در ابتداى خلقت جسم آدم عليه السلام كه جبرئيل عليه السلام را اشارت كرد كه برو از زمين مشتى خاك برگير و به روايتى از هر نواحى مشت مشت برگير
( ( 1556 ) ) چون كه صانع خواست ايجاد بشر
از براى ابتلاى خير وشر
( ( 1557 ) ) جبرئيل صدق را فرمود رو
مشت خاكى از زمين بستان گرو
( ( 1558 ) ) او ميان بست وبيامد بر زمين
تا گزارد امر ربّ العالمين
( ( 1559 ) ) دست سوى خاك برد آن مؤتمر
خاك خود را دركشيد وشد خدر
( ( 1560 ) ) پس زبان بگشاد خاك ولابه كرد
كز براى حرمت خلَّاق فرد
( ( 1561 ) ) ترك من گو وبرو جانم ببخش
زود تاب از من عنان خنگ رخش
( ( 1562 ) ) در كشا كشهاى تكليف وخطر
بهر الله هل مرا با خود مبر
( ( 1563 ) ) بهر آن لطفى كه حقت برگزيد
كرد بر تو علم لوح كل پديد
( ( 1564 ) ) تا ملائك را معلم آمدى
دايماً با حق مكلم آمدى
( ( 1565 ) ) هم سفير انبيا خواهى بدن
تو حيات جان وحيى نى بدن
( ( 1566 ) ) بر سرافيلت فضيلت بود از آن
كاو حيات تن بود نه آن جان
( ( 1567 ) ) بانگ صورش نشأت تنها بود
نفخ تو نشو دل يكتا بود
( ( 1568 ) ) مغز جان تن حيات دل بود
پس ز دادش داد تو فاضل بود
( ( 1569 ) ) باز ميكائيل رزق تن دهد
سعى تو رزق دل روشن دهد
( ( 1570 ) ) او بداد كيل پر كردست ذيل
داد رزق تو نمىگنجد به كيل
( ( 1571 ) ) هم ز عزراييل با قهر وعطب
تو بهى چون سبق رحمت بر غضب
( ( 1572 ) ) حاصل عرش اين چهارند و تو شاه
بهترين هر چهارى ز انتباه
( ( 1573 ) ) روز محشر هشت بينى حاملانش
هم تو باشى افضل هشت آن زمانش
( ( 1574 ) ) همچنين بر مىشمرد ومىگريست
بوى مىبرد او كز آن مقصود چيست
( ( 1575 ) ) معدن شرم وحيا بد جبرئيل
بست آن سوگندها بر وى سبيل