در بيان آن كه عطاى حق وقدرت او موقوف بر قابليت نيست هم چون داد خلقان كه آن را قابليت بايد زيرا كه عطاى حق قديم است وقابليت حادث ، عطا صفت حق است وقابليت صفت مخلوق وقديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
( ( 1537 ) ) چارهء آن دل عطاى مبدليست
داد او را قابليت شرط نيست
( ( 1538 ) ) بلكه شرط قابليت داد اوست
داد لبّ وقابليت هست پوست
( ( 1539 ) ) اين كه موسى را عصا ثعبان شده
هم چو خورشيدى كفش رخشان شده
( ( 1540 ) ) صد هزاران معجزات انبيا
كان نگنجد در ضمير وعقلها
( ( 1541 ) ) نيست از اسباب تصريف خداست
نيستها را قابليت از كجاست
( ( 1542 ) ) قابلى گر شرط عقل حق بدى
هيچ معدومى به هستى نامدى
( ( 1543 ) ) سنتى بنهاد و اسباب وطرق
طالبان را زير اين ازرق نتق
( ( 1544 ) ) بيشتر احوال بر سنت رود
گاه قدرت خارق سنت شود
( ( 1545 ) ) سنت و عادت نهاده با مزه
باز كرده خرق عادت معجزه
( ( 1546 ) ) بىسبب گر عز به ما موصول نيست
قدرت از عزل سبب معزول نيست
( ( 1547 ) ) اى گرفتار سبب بيرون مپر
ليك عزل آن مسبب ظن مبر
( ( 1548 ) ) هر چه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بردرد
( ( 1549 ) ) ليك اغلب بر سبب راند نفاد
تا بداند طالبى جستن مراد
( ( 1550 ) ) چون سبب نبود چه ره جويد مريد ؟
پس سبب در راه مىآيد پديد
( ( 1551 ) ) اين سببها بر نظرها پرده هاست
كه نه هر ديدار صنعش را سزاست
( ( 1552 ) ) ديدهاى بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بركند از بيخ وبن
( ( 1553 ) ) تا مسبب بيند اندر لا مكان
هرزه بيند جهد واكساب دكان
( ( 1554 ) ) از مسبب مىرسد بر خير وشر
نيست اسباب ووسايط را اثر
( ( 1555 ) ) جز خيال منعقد بر شاه راه
تا بماند دور غفلت چند گاه