مناجات
( ( 1197 ) ) اى دهنده قوت و تمكين وثبات
خلق را زين بىثباتى ده نجات
( ( 1198 ) ) اندر آن كارى كه ثابت بود نيست
قائمى ده نفس را كه منثنى است
اندر آن كارى كه دارد آن ثبات
قائمى ده نفس را بخشش حيات
( ( 1199 ) ) صبرشان بخش وكفه ميزان گران
وا رهانشان از دم صورت گران
( ( 1200 ) ) وز حسودى بازشان خر اى كريم
تا نباشد از حسد ديو رجيم
( ( 1201 ) ) در نعيم فانى مال وجسد
چون همىسوزند عامه از حسد
( ( 1202 ) ) پادشاهان بين كه لشكر مىكشند
از حسد خويشان خود را مىكشند
( ( 1203 ) ) عاشقان لعبتان هر قذر
كرده قصد خون وجان يكديگر
( ( 1204 ) ) ويس ورامين خسرو وشيرين بخوان
تا چه كردند از حسد آن ابلهان
( ( 1205 ) ) بس فنا شد عاشق ومعشوق نيز
كه نه چيزند وهواشان هم نه چيز
( ( 1206 ) ) پاك الهى كاو عدم بر هم زند
مر عدم را بر عدم عاشق كند
( ( 1207 ) ) در دلى نه دل حسدها سر كند
نيست را هست اين چنين مضطر كند
( ( 1208 ) ) اين زنانى كز همه مشفقترند
از حسد دو ضره خود را مىخورند
( ( 1209 ) ) تا كه مردانى كه خود سنگين دلند
از حسد اندر كدامين منزلند
( ( 1210 ) ) گر نكردى شرع افسونى لطيف
بردريدى هر كسى جسم حريف
( ( 1211 ) ) شرع بهر دفع شر رايى زند
ديو را در شيشهاى حجت كند
( ( 1212 ) ) از گواه و از يمين و از نكول
تا به شيشه در رود ديو فضول
( ( 1213 ) ) مثل ميزانى كه خشنودى دو ضد
جمع مىآيد يقين از هزل وجد
( ( 1214 ) ) شرع را هم چون ترازو دان يقين
كه به دو خصمان رهند از جنگ وكين
( ( 1215 ) ) گر ترازو نبود آن خصم از جدال
كى رهد از وهم حيف واحتيال
( ( 1216 ) ) پس درين مردار زشت بىوفا
اين همه رشك است وخصمى وجفا