سبب عداوت عام وبىگانه زيستن ايشان با اوليا كه به حقشان مىخوانند و به آب حيات ابدى مىكشانند
( ( 1150 ) ) خرقهاى بر ريش خر چفسيده سخت
چون كه خواهى بركنى زو لخت لخت
( ( 1151 ) ) جفته اندازد يقين آن خر ز درد
حبذا آن كس كز آن پرهيز كرد
( ( 1152 ) ) خاصه پنجه ريش و هر جا خرقه اى
بر سرش چسبيده در نم غرقه اى
سيم وزر چون خرقه و اين حرص ريش
حرص هر كس بيش باشد ريش بيش
( ( 1154 ) ) خان ومان جغد ويران است وبس
نشنود اوصاف بغداد وطبس
( ( 1155 ) ) گر بيايد باز سلطانى ز راه
صد خبر آرد بدين جغدان ز شاه
( ( 1156 ) ) شرح دار الملك وباغستان و جو
بس بر او افسوس دارد هر عدو
( ( 1157 ) ) گر چه باز آورد افسانه كهن
كز گزاف ولاف مىبافد سخن
( ( 1158 ) ) كهنه ايشانند وپوسيده ابد
ور نه آن دم كهنه را نو مىكند
( ( 1159 ) ) مردگان كهنه را جان مىدهد
تاج عقل ونور ايمان مىدهد
( ( 1160 ) ) دل مدزد از دلرباى روح بخش
كه سوارت مىكند بر پشت رخش
( ( 1161 ) ) سر مدزد از سرفراز تاج ده
كاو ز پاى دل گشايد صد گره
( ( 1162 ) ) با كه گويم در همه ده زنده كو
سوى آب زندگى پوينده كو
( ( 1163 ) ) تو به يك خوارى گريزانى ز عشق
تو به جز نامى چه مىدانى ز عشق
( ( 1164 ) ) عشق را صد ناز واستكبار هست
عشق با صد ناز مىآيد به دست
( ( 1165 ) ) عشق چون وافى است وافى مىخرد
در حريف بىوفا مىننگرد
( ( 1166 ) ) چون درخت است آدمى وبيخ عهد
بيخ را تيمار مىبايد به جهد
( ( 1167 ) ) عهد فاسد بيخ پوشيده بود
وز ثمار لطف ببريده بود
( ( 1168 ) ) شاخ و برگ نخل اگر چه سبز بود
با فساد بيخ سبزى نيست سود
( ( 1169 ) ) ور ندارد برگ سبز وبيخ هست
عاقبت بيرون كند صد برگ دست
( ( 1170 ) ) تو مشو غرّه به علمش عهد جو
علم چون قشر است عهدش مغز او