است . دريافت اين كه همهء جهان هستى از قانون تبعيت مىكند ، حس ديگرى است كه ما بين حواس ظاهرى وحس والاى ماوراى طبيعى قرار گرفته است .
10 - ممكن است كه انسان در عقل نظرى وحواس طبيعى به كمال رسيده باشد ولى دريافتهاى روحى او كه از حس و الا سرچشمه مىگيرد ، ناقص بوده باشد
سوى عقل وسوى حس او كامل است
گر چه او نسبت به جان خود جاهل است ( 1 )
در اين بيت جلال الدين عقل نظرى وحس طبيعى را از دريافتهاى روحى تفكيك مىكند ، و اين جهت را تنها متذكر مىشود كه ممكن است عقل نظرى وحس طبيعى انسان در نهايت كمال ، ولى دريافتهاى روحى او هيچ وپوچ بوده باشد ، دو مسئلهء مهم در اينجا وجود دارد كه بايستى مورد توجه قرار بگيرد :
مسئلهء يكم - اين است كه جلال الدين عقل نظرى وحس طبيعى را در تفكيك از حواس والاى جان يكسان منظور كرده است ، در صورتى كه چنين نيست ، زيرا درست است كه حواس طبيعى انسان ممكن است حد اقل در قلمرو محدودى از موضوعات كامل باشد ، ولى عقل نظرى از نظر پيوستگى به عقل عملى به اصطلاح كانت ، نمىتواند به كمال خود برسد ، مگر اين كه با ساير نيروهاى درونى مانند وجدان يا عقل عملى و ساير حواس درونى ، تكامل هماهنگ داشته باشد .
مسئلهء دوم - آيا عكس قضيه هم صادق است ، يا نه ؟ يعنى آيا ممكن است كسى از نظر دريافتهاى روحى به وسيلهء حواس و الا به رشد و كمال برسد و از جنبهء عقل نظرى وحواس ناقص باشد ؟ درست است كه جلال الدين اين مسئله را صريحا مطرح ننموده است ، ولى در بعضى از مباحث مثنوى مىتوان به اين نكته بر خورد كه امكان ندارد كسى كه موفق به جريان انداختن حواس والاى روحى گشته است ، از نظر حواس ظاهرى وعقل
هامش
( 1 ) دفتر اول ، ص 32 ب 37 . .