تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
گفت : كه اى مردم كور ونادان وفضول ، شما از قضاى الهى در اين مسير بىخبر بوديد ونابينا . لذا شما مانند آن كودك در خواب بوديد كه بىخبر از راه و منزل در بغل مادرش حركت كند ، شما هم با اين نابينايى به اين دنيا آمده‌ايد . شما در حال خواب و مستى از منزلها گذشتيد وراهها در پشت سر گذاشتيد و از بالاها وپستى عبور كرديد ، ولى ما در حال بيدارى به اين دنيا روانه گشته‌ايم و از جهانى كه ماوراى شمارش بود به دنياى شمارش قدم گذاشتيم . در اصل واساس هستى منزلها ديديم و مانند پيشتازان آگاه و راه شناس بوديم . مردم به پادشاه گفتند اين شخص را شكنجه فرما تا امثال او عبرت بگيرند و پس از اين چنين ادعاهايى در سر نپرورانند . پادشاه ديد كه آن شخص بس نزار وناتوان است به طورى كه آن لاغر مردنى با يك سيلى رهسپار مرگ خواهد گشت . او قدرت فشرده شدن يا ضربهء سخت را نداشت زيرا كه بدنش مانند شيشه نازك وناتوان گشته بود . پادشاه گفت : من نرم نرم به او خواهم گفت كه اين لاف وسركشى چيست كه به راه انداخته‌اى ؟ زيرا اينجا خشونت به كار نيايد وخردمندان با نرمى مار را از سوراخ بيرون مىكشند . بدان جهت كه پادشاه مرد لطيف ونرمى عادت او بود ، مردم را به آرامى از دور او بر كنار كرد واو را در پهلوى خود نشاند وپرسيد كه از كجايى ؟ معاش وپناهت چيست ؟ آن شخص در جواب گفت : و به احتمال قوى منظور از سلام عالم ماوراى طبيعت است و از بغداد به اين شهر كه ديار ملامت وتوبيخ است آمده‌ام . من نه خانه‌اى دارم و نه همنشينى ، مگر ماه در روى زمين خانه‌اى مىسازد وهمنشينى انتخاب مىكند ؟ بار ديگر پادشاه پرسيد چه خورده‌اى وچاشت تو چه بوده است ؟ . آيا ميل به غذا دارى ؟ تو امروز بامداد چه خورده‌اى كه اين همه سر مستى وگزاف گويى به راه انداخته‌اى .