( ( 1136 ) ) نى مرا خانه است و نه يك همنشين
خانه كى كرده است ماه اندر زمين
( ( 1137 ) ) باز شاه از روى لاغش گفت باز
كه چه خوردى و چه دارى چاشت ساز ؟
( ( 1138 ) ) اشتها دارى چه خوردى بامداد
كاين چنين سرمستى و پر لاف وباد ؟
( ( 1139 ) ) گفت اگر نانم بدى خشك وترى
كردمى كى دعوى پيغمبرى
( ( 1140 ) ) دعوى پيغمبرى با اين گروه
همچنان باشد كه دل جستن ز كوه
( ( 1141 ) ) كس ز كوه و سنگ عقل ودل نجست
فهم وضبط نكتهء مشكل نجست
( ( 1142 ) ) هر چه گويى باز گويد كه همان
مىكند افسوس چون مستهزئان
( ( 1143 ) ) از كجا اين قوم وپيغام از كجا
از جمادى جان كرا با شه رجا
( ( 1144 ) ) گر تو پيغام زنى آرى وزر
پيش تو بنهند جمله سيم و سر
( ( 1145 ) ) كه فلان جا شاهدى مىخواندت
عاشق آمد بر تو ومىداندت
( ( 1146 ) ) ور تو پيغام خدا آرى چو شهد
كه بيا سوى خدا اى نيك عهد
( ( 1147 ) ) از جهان مرگ سوى برگ رو
چون بقا ممكن بود فانى مشو
( ( 1148 ) ) قصد خون تو كنند وجان و سر
نز براى حميت دين وهنر
( ( 1149 ) ) بلكه از چسبيدگى بر خان ومان
تلخ آيدشان شنيدن اين بيان
تفسير ابيات
شخصى ادعاى پيغمبرى مىكرد و به اين هم قناعت نكرده مىگفت من از همهء پيغمبران برتر وفاضلترم . گردن او را بستند و به پيش شاه بردند وادعاى او را كه مىگفت من پيامبرى از طرف خدا هستم ، به پادشاه باز گو كردند . مردم مانند مور وملخ در پيرامون آن مرد جمع گشتند مىخواستند ببينند كه اين چه حيله گرى وتزوير است كه آن مرد به راه انداخته است .
اگر پيامبر كسى است كه از ديار نيستى آمده باشد ، همهء ما هم از نيستى به اين دنيا آمده وبايستى پيغمبر ومحتشم باشيم ومحتشم باشيم . به آن شخص چنين مىگفتند حال كه همهء ما از ديار نيستى به اين دنيا آمدهايم چه خصوصيتى دارد كه تو پيامبر باشى ؟ آن شخص