قصهء آن شخص كه دعوى پيمبرى مىكرد ، گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى ؟ گفت اگر يافتمى كه خورد ، مىنه گيج شد مىو نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه بر آن ياوه گفتن مأمور باشند
( ( 1119 ) ) آن يكى مىگفت من پيغمبرم
وز همه پيغمبران فاضلترم
( ( 1120 ) ) گردنش بستند وبردندش به شاه
كاين همىگويد رسولم از إله
( ( 1121 ) ) خلق بر وى جمع چون مور وملخ
كاين چه مكر است و چه تزوير و چه فخ
( ( 1122 ) ) گر رسول آن است كايد از عدم
ما همه پيغمبريم ومحتشم
( ( 1123 ) ) ما از آنجا آمديم اينجا غريب
تو چرا مخصوص باشى اى اديب ؟
داد ايشان را جواب آن خوش رسول
كاى گروه كور ونادان وفضول
اين ندانستيد اى قوم از قضا
بىخبر اين جا رسيديد از عمى
( ( 1124 ) ) كه شما چون طفل خفته آمديد
بىخبر از راه و از منزل بديد
( ( 1125 ) ) از منازل خفته بگذشتيد و مست
بىخبر از راه و از بالا وپست
( ( 1126 ) ) ما به بيدارى روان گشتيم خوش
از وراى پنج و شش تا پنج و شش
( ( 1127 ) ) ديده منزلها ز اصل و از اساس
چون قلاوزان خبير وره شناس
( ( 1128 ) ) شاه را گفتند اشكنجش بكن
تا نگويد جنس او هيچ اين سخن
( ( 1129 ) ) شاه ديدش بس نزار وبس ضعيف
كه به يك سيلى بميرد آن نحيف
( ( 1130 ) ) كى توان او را فشردن يا زدن
كه چو شيشه گشته است او را بدن
( ( 1131 ) ) ليك با او گويم از راه خوشى
كه چرا دارى تو لاف سركشى ؟
( ( 1132 ) ) از درشتى نايد اينجا هيچ كار
هم به نرمى سركند از غار مار
( ( 1133 ) ) مردمان را دور كرد از گرد وى
شه لطيفى بود ونرمى ورد وى
( ( 1134 ) ) پس نشاندش باز پرسيدش ز جا
كه كجا دارى معاش وملتجا ؟
( ( 1135 ) ) گفت اى شه هستم از دار السلام
آمده زآن جا در اين دار الملام