ناگشودنى . گلاويزى در راه ريشه كن ساختن غم واندوه را بر تن خود بار كن و اين جان كندن را بر دل وجان خود مپسند . در اين انسان نگون بخت بنگريد ، تنگ بار را بر سر عيسى ( روح ) گذاشته است ، ولى خرى ( بدن ) كه بايد آن بار را بردارد در مرغزارها جفتك مىاندازد در وضع اين نابكاران بنگريد كه براى ديدن درست سرمه را به گوش مىكشند و كار دل را از بدن مىجويند .
اگر تو داراى دل هوشيارى ناز كن وپستى را به خود راه مده و اگر اسير هوى وهوس بدنى ، شكر شيرين شايستهء تو نيست بروز ، هر در كام خود فرو ريز . قند براى بدن ناشايست وزهر شايسته او است . اين بدن مادى چيزى است كه هر چه كمتر به او برسى بهتر است . هيزم دوزخ الهى همين بدن است هر چه مىتوانى از آن بكاه و هر چه از آن بدن برويد آن را از بيخ بر كن وگر نه مانند زن ابو لهب حمال هيزم دوزخ خواهى گشت .
شاخهء سدرهء طوبى را از هيزم دوزخ تفكيك كن ، اگر چه هر دو به نظر سبز مىنمايند ، زيرا اصل شاخهء طوبى از آسمان هفتم وريشهء شاخه هيزم از آتش است ودود . اين دو به صورت در نزد حس يكى مىباشند ، آرى ، چشم حس آدمى هميشه غلط بين است . تنها چشم دل است كه ميان آن دو را تميز مىدهد : بكوش و هر چه بتوانى اگر چه ناچيز هم بوده باشد ، گام به بارگاه دل بگذار ، تحرك كليد مباركى است . خود را بجنبان وحركت كن ، باشد كه سودى ببرى .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 355
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٥