در بيان آن كه ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
( ( 585 ) ) حبذا آن شرط وشادا آن جزا
آن جزاى دل نواز جان فزا
( ( 586 ) ) عاشقان را شادمانى وغم اوست
دست مزد و اجرت خدمت هم اوست
( ( 587 ) ) غير معشوق ار تماشايى بود
عشق نبود هرزه سودايى بود
( ( 588 ) ) عشق آن شعله است كاو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
( ( 589 ) ) تيغ لا در قتل غير حق براند
درنگر آخر كه بعد لا چه ماند
( ( 590 ) ) ماند الا الله و باقى جمله رفت
شاد باش اى عشق شركت سوز زفت
( ( 591 ) ) خود هم او بود اولين وآخرين
شرك جز از ديدهء احول مبين
( ( 592 ) ) اى عجب حسنى بود جز عكس آن
نيست تن را جنبشى از غير جان
( ( 593 ) ) آن تنى را كش بود در جان خلل
خوش نباشد گر بگيرى در عسل
( ( 594 ) ) اين كسى داند كه روزى زنده بود
از كف اين جان جان جامى ربود
( ( 595 ) ) وان كه چشم او نديدست آن رخان
پيش او جان است اين تفّ دخان
( ( 596 ) ) چون نديد او عمر عبد العزيز
پيش او عادل بود حجاج نيز
( ( 597 ) ) چون نديد او مار موسى را ثبات
در حبال السحر پندارد حيات
( ( 598 ) ) مرغ كاو ناخورده است آب زلال
اندر آب شور دارد پرّ و بال
( ( 599 ) ) جز به ضد ، ضد را همىنتوان شناخت
چون ببيند زخم بشناسد نواخت
( ( 600 ) ) لاجرم دنيا مقدم آمدست
تا بدانى قدر اقليم الست
( ( 601 ) ) چون ازين جا وا رهى آنجا روى
در شكر خانهء ابد شاكر شوى
( ( 602 ) ) گويى آنجا خاك را مىبيختم
زين جهانِ پاك مىبگريختم
گشته بودم قانع از گنجى به مار
شادمان بودم ز گلزارى به خار
( ( 603 ) ) اى دريغا پيش از اين بودى اجل
تا عذابم كم بدى اندر وجل