يكى از آن پديده هاى عجيب وغريب همين است كه جلال الدين در ابيات مورد تحليل مطرح كرده است .
آن آدميزاد در بارهء سگش داد سخن مىدهد ومراتب محبت ودل سوزيش را عاشقانه باز گو مىكند تا جايى كه روح او در مرگش طوفانى مىشود واقيانوس درونش مىشورد و به شكل قطراتى از چشمانش فرو مىريزد .
اما حاضر نيست كه دست به انبانش كه پر از نان است ببرد وقطعهء نانى به آن سگ گرسنه كه همان قطعهء نان مىتواند از خاموش شدن شعلهء حياتش جلو گيرى كند ، بدهد ما در اين مورد گذشتگان را كنار مىگذاريم و به تاريخ نويسى نمىپردازيم . در بارهء مردمى كه مقابل چشمان ما راه مىروند صحبت مىداريم .
اگر اين تناقض اشك ريزى وگريستن به دردها وآلام بشرى را با امتناع ورزيدن از برداشتن كوچكترين گام در تقليل آنها منحصر به همين مردم عامى بود ، جاى تاسف نبود ، زيرا لحظات زندگى عاميان به جهت عدم هماهنگى انديشه واحساساتشان و به جهت خامى همه دريافتهايشان در تضاد وتناقضهاى پى در پى مىگذرد .
بدبختى اينجا است كه اين بيمارى تناقض خورى دامن گير مدعيان انديشه ووجدان شده است . در بارهء ضرورت حق وعدالت از شعر كلاسيك گرفته تا شعر نو همه را در استخدام مىگيرند ، ما چنان آثار سوز وگداز را در خلال سطور اين اشعار ونثرها مىبينم كه اگر انسان سابقهء ذهنى نداشته باشد ، مىگويد : گويندهء اين مطالب از آغاز زندگيش جز حق وعدالت چيزى نگفته و كارى نكرده و در موقع سرودن اولين بيت اين شعر يا اولين سطر اين نثر كالبد شكافته وجان به حق وعدالت بخشيده است خدايا ، اين همه دروغ بار الها ، اين همه تناقض در زندگى روانى آيا اين دروغها وتناقض گويى وتضاد كارىها نبوده است كه حق وعدالت را از امكان تحقق در كرهء خاكى بر كنار كرده وهمدم سيمرغ افسانهاى در قله كوه قاف افسانه ساخته است ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 219
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٩