حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمرد وانبان او پر از نان و بر سگ نوحه مىكرد وشعر مىگفت ومىگريست و بر سر ورو مىزد ودريغش مىآمد لقمهء از انبان به سگ دادن
( ( 477 ) ) آن سگى مىمرد گريان آن عرب
اشك مىباريد ومىگفت از كرب
هين چه سازم مر مرا تدبير چيست
زين سپس من چون توانم بىتو زيست
( ( 478 ) ) سايلى بگذشت وگفت اين گريه چيست
نوحه وزارى تو از بهر كيست ؟
( ( 479 ) ) گفت در ملكم سگى بُد نيك خو
نك همىميرد ميان راه او
( ( 480 ) ) روز صيادم بد و شب پاسبان
شير نر بود او نه سگ اى پهلوان
تيز چشم وخصم گير ودزد ران
نيك خو و با وفا ومهربان
صيد مىكردى وپاسم داشتى
دزد را نزديك من نگذاشتى
( ( 481 ) ) گفت رنجش چيست زخمى خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
( ( 482 ) ) گفت صبرى كن بر اين رنج و مرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
( ( 483 ) ) بعد از آن گفتش كه اى سالار حر
چيست اندر پشتت اين انبان پر
( ( 484 ) ) گفت نان وزاد ولوت دوش من
مىكشم از بهر قوّت اين بدن
( ( 485 ) ) گفت چون ندهى بدين سگ نان زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
( ( 486 ) ) دست نايد بىدرم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
( ( 487 ) ) گفت خاكت بر سر اى پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
( ( 488 ) ) اشك خون است و به غم آبى شده
مىنيرزد خاك خون بىهده
( ( 489 ) ) كل خود را خوار كرد او چون بليس
پارهء اين كل نباشد جز خسيس
( ( 490 ) ) من غلام آنكه نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال وجود
( ( 491 ) ) چون بگريد آسمان گريان شود
چون بنالد چرخ يارب خوان شود
( ( 492 ) ) من غلام آن مس همت پرست
كاو به غير كيميا نارد شكست
( ( 493 ) ) دست اشكسته برآور در دعا
سوى اشكسته برد فضل خدا