تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمرد وانبان او پر از نان و بر سگ نوحه مىكرد وشعر مىگفت ومىگريست و بر سر ورو مىزد ودريغش مىآمد لقمهء از انبان به سگ دادن
( ( 477 ) ) آن سگى مىمرد گريان آن عرب اشك مىباريد ومىگفت از كرب هين چه سازم مر مرا تدبير چيست زين سپس من چون توانم بىتو زيست ( ( 478 ) ) سايلى بگذشت وگفت اين گريه چيست نوحه وزارى تو از بهر كيست ؟ ( ( 479 ) ) گفت در ملكم سگى بُد نيك خو نك همىميرد ميان راه او ( ( 480 ) ) روز صيادم بد و شب پاسبان شير نر بود او نه سگ اى پهلوان تيز چشم وخصم گير ودزد ران نيك خو و با وفا ومهربان صيد مىكردى وپاسم داشتى دزد را نزديك من نگذاشتى ( ( 481 ) ) گفت رنجش چيست زخمى خورده است گفت جوع الكلب زارش كرده است ( ( 482 ) ) گفت صبرى كن بر اين رنج و مرض صابران را فضل حق بخشد عوض ( ( 483 ) ) بعد از آن گفتش كه اى سالار حر چيست اندر پشتت اين انبان پر ( ( 484 ) ) گفت نان وزاد ولوت دوش من مىكشم از بهر قوّت اين بدن ( ( 485 ) ) گفت چون ندهى بدين سگ نان زاد گفت تا اين حد ندارم مهر و داد ( ( 486 ) ) دست نايد بىدرم در راه نان ليك هست آب دو ديده رايگان ( ( 487 ) ) گفت خاكت بر سر اى پر باد مشك كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك ( ( 488 ) ) اشك خون است و به غم آبى شده مىنيرزد خاك خون بىهده ( ( 489 ) ) كل خود را خوار كرد او چون بليس پارهء اين كل نباشد جز خسيس ( ( 490 ) ) من غلام آنكه نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال وجود ( ( 491 ) ) چون بگريد آسمان گريان شود چون بنالد چرخ يارب خوان شود ( ( 492 ) ) من غلام آن مس همت پرست كاو به غير كيميا نارد شكست ( ( 493 ) ) دست اشكسته برآور در دعا سوى اشكسته برد فضل خدا