صفت طاوس وطمع او وسبب كشتن ابراهيم خليل عليه السلام او را
( ( 395 ) ) آمديم اكنون به طاوس دو رنگ
كاو كند جلوه براى نام وننگ
( ( 396 ) ) همت او صيد خلق از خير وشر
وز نتيجهء وفايده آن بىخبر
( ( 397 ) ) بىخبر چون دام مىگيرد شكار
دام را چه علم از مقصود كار
( ( 398 ) ) دام را چه ضر و چه نفع از گرفت
زين گرفت بىهدش دارم شگفت
( ( 399 ) ) اى برادر دوستان افراشتى
با دو صد دلدارى وبگذاشتى
( ( 400 ) ) كارت اين بودست و از وقت ولاد
صيد مردم كردن از دام و داد
( ( 401 ) ) زان شكار وانبهىّ وباد وبود
دست در كن هيچ يا بى تار وپود
( ( 402 ) ) بيشتر رفتست وبىگاه است روز
تو به جد در صيد خلقانى هنوز
( ( 403 ) ) آن يكى مىگير و اين مىهل ز دام
وين دگر را صيد مىكن چون لئام
( ( 404 ) ) باز اين را مىهل ومىجو دگر
اينت لعب كودكان بىخبر
( ( 405 ) ) شب شود در دام تو يك صيد نى
دام بر تو جز صداع وقيد نى
( ( 406 ) ) پس تو خود را صيد مىكردى به دام
كه شدى محبوس ومحرومى ز كام
( ( 407 ) ) در زمانه صاحب دامى بود
همچو ما احمق كه صيد خود شود ؟
( ( 408 ) ) چون شكار خوك آمد صيد عام
رنج بىحد لقمه خوردن زو حرام
( ( 409 ) ) آن كه ارزد صيد را عشق است وبس
ليك او كى گنجد اندر دام كس
( ( 410 ) ) تو مگر آيى وصيد او شوى
دام بگذارى به دام او روى
( ( 411 ) ) عشق مىگويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صيادى است
( ( 412 ) ) گول مىكن خويش را وغرّه شو
آفتابى را رها كن ذرّه شو
( ( 413 ) ) بر درم ساكن شو وبىخانه باش
دعوى شمعى مكن پروانه باش
( ( 414 ) ) تا ببينى چاشنىّ زندگى
سلطنت بينى نهان در بندگى
( ( 415 ) ) نعل بينى باژگونه در جهان
تخته بندان را لقب آمد شهان
( ( 416 ) ) پس طناب اندر گلو وتاج دار
بر وى انبوهى كه اينك تاجدار