( ( 138 ) ) گريهء ابر است وسوز آفتاب
استن دنيا همين دو رشته تاب
( ( 139 ) ) گر نبودى سوز مهر واشك ابر
كى شدى اجسام ما زفت وسطبر
( ( 140 ) ) مكى بدى معمور اين هر چار فصل
گر نبودى اين تف و اين گريه اصل
( ( 141 ) ) سوز مهر وگريهء ابر جهان
چون همىدارد جهان را خوش دهان
( ( 142 ) ) آفتاب عقل را در سوز دار
چشم را چون ابر اشك افروز دار
( ( 143 ) ) چشك گريان بايدت چون طفل خرد
كم خور اين نان را كه نان آب تو برد
( ( 144 ) ) تن چو با برگ است روز و شب از آن
شاخ جان در برگ ريز است وخزان
( ( 145 ) ) برگ تن بىبرگى جان است زود
زين ببايد كاستن و آن را فزود
( ( 146 ) ) اقرضوا الله قرض ده زين برگ تن
تا برويد در عوض در دل چمن
( ( 147 ) ) قرض ده كم كن از اين لقمه تنت
تا نمايد وجه لا عين رأت
( ( 148 ) ) تن ز سرگين خويش چون خالى كند
پر ز گوهرهاى اجلالى كند
( ( 149 ) ) زين پليدى برهد و پاكى برد
از يطهركم تن او برخورد
( ( 150 ) ) ديو مىترساندت كه هين وهين
زين پشيمانى خورى گردى حزين
( ( 151 ) ) گر گدازى زين هوسها تو بدن
بس پشيمان وغبين خواهى شدن
( ( 152 ) ) اين بخور گرم است وداروى مزاج
وان بياشام از پى نفع وعلاج
( ( 153 ) ) هم بدين نيت كه اين تن مركب است
آن چه خو كردست آتش اصوب است
( ( 154 ) ) هين مگردان خو كه پيش آيد خلل
در دماغ ودل بزايد صد علل
( ( 155 ) ) اين چنين تهديدها آن ديو دون
آرد و بر خلق خواند صد فسون
( ( 156 ) ) خويش جالينوس سازد در دوا
تا فريبد نفس بيمار تو را
( ( 157 ) ) كاين تو را سود است از درد وغمى
گفت آدم را همين در گندمى
( ( 158 ) ) پيش آرد هى هى وهيهات را
وز لويشه پيچد او لبهات را
( ( 159 ) ) هم چو لبهاى فرس در وقت نعل
تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل
( ( 160 ) ) گوشهايت گيرد او چون گوش اسب
مىكشاند سوى حرص وسوى كسب
( ( 161 ) ) برزند بر پات نعلى ز اشتباه
تا بمانى تو ز درد آن ز راه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 142
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٢