تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
( ( 1003 ) ) گه چنين شاهى از او پيدا كنيم گه هم او را پيش شه شيدا كنيم ( ( 1004 ) ) صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در نفير و جستجو ( ( 1005 ) ) كار ما اينست بر كورىّ آن كه به كار ما ندارد ميل جان ( ( 1006 ) ) اين فضيلت خاك را ز ان رو دهيم ز انكه نعمت پيش بىبرگان نهيم ( ( 1007 ) ) ز انكه دارد خاك شكل اغبرى وز درون دارد صفات انورى ( ( 1008 ) ) ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ ( ( 1009 ) ) ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس باطنش گويد نكو بين پيش و پس ( ( 1010 ) ) ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست باطنش گويد كه بناييم بيست ( ( 1011 ) ) ظاهرش با باطنش در چالشاند لاجرم زين صبر نصرت مىكشند ( ( 1012 ) ) زين ترش رو خاك صورتها كنيم خندهء پنهانش را پيدا كنيم ( ( 1013 ) ) ز انكه ظاهر خاك اندوه و بُكاست در درونش صد هزاران خنده هاست ( ( 1014 ) ) كاشف السريم و مار ما همين كاين نهانها را بر آريم از كمين ( ( 1015 ) ) گر چه دزد از منكرى تن مىزند شحنه آن از عصر پيدا مىكند ( ( 1016 ) ) فضلها دزديده‌اند اين خاكها ما مقر آريمشان از ابتلا ( ( 1017 ) ) بس عجب فرزند كو را بوده است ليك احمد بر همه افزوده است ( ( 1018 ) ) شد زمين و آسمان خندان و شاد كاين چنين شاهى ز ما دو جفت زاد ( ( 1019 ) ) مىشكافد آسمان از شادىاش خاك چون سوسن شد از آزادىاش ( ( 1020 ) ) ظاهرت با باطنت اى خاك خوش چون كه در جنگند و اندر كشمكش ( ( 1021 ) ) هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ تا شود معنيش خصم بو و رنگ ( ( 1022 ) ) ظلمتش با نور او شد در قتال آفتاب جانش را نبود زوال ( ( 1023 ) ) هر كه كو شد بهر ما در امتحان پشت زير پاش آرد آسمان ( ( 1024 ) ) ظاهرت از تيرگى افغان كنان باطن تو گلستان در گلستان ( ( 1025 ) ) قاصدا چون صوفيان رو ترش تا نياميزند با هر نور كش
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79 | محمد تقي جعفري