( ( 1003 ) ) گه چنين شاهى از او پيدا كنيم
گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
( ( 1004 ) ) صد هزاران عاشق و معشوق ازو
در فغان و در نفير و جستجو
( ( 1005 ) ) كار ما اينست بر كورىّ آن
كه به كار ما ندارد ميل جان
( ( 1006 ) ) اين فضيلت خاك را ز ان رو دهيم
ز انكه نعمت پيش بىبرگان نهيم
( ( 1007 ) ) ز انكه دارد خاك شكل اغبرى
وز درون دارد صفات انورى
( ( 1008 ) ) ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
( ( 1009 ) ) ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس
باطنش گويد نكو بين پيش و پس
( ( 1010 ) ) ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست
باطنش گويد كه بناييم بيست
( ( 1011 ) ) ظاهرش با باطنش در چالشاند
لاجرم زين صبر نصرت مىكشند
( ( 1012 ) ) زين ترش رو خاك صورتها كنيم
خندهء پنهانش را پيدا كنيم
( ( 1013 ) ) ز انكه ظاهر خاك اندوه و بُكاست
در درونش صد هزاران خنده هاست
( ( 1014 ) ) كاشف السريم و مار ما همين
كاين نهانها را بر آريم از كمين
( ( 1015 ) ) گر چه دزد از منكرى تن مىزند
شحنه آن از عصر پيدا مىكند
( ( 1016 ) ) فضلها دزديدهاند اين خاكها
ما مقر آريمشان از ابتلا
( ( 1017 ) ) بس عجب فرزند كو را بوده است
ليك احمد بر همه افزوده است
( ( 1018 ) ) شد زمين و آسمان خندان و شاد
كاين چنين شاهى ز ما دو جفت زاد
( ( 1019 ) ) مىشكافد آسمان از شادىاش
خاك چون سوسن شد از آزادىاش
( ( 1020 ) ) ظاهرت با باطنت اى خاك خوش
چون كه در جنگند و اندر كشمكش
( ( 1021 ) ) هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ
تا شود معنيش خصم بو و رنگ
( ( 1022 ) ) ظلمتش با نور او شد در قتال
آفتاب جانش را نبود زوال
( ( 1023 ) ) هر كه كو شد بهر ما در امتحان
پشت زير پاش آرد آسمان
( ( 1024 ) ) ظاهرت از تيرگى افغان كنان
باطن تو گلستان در گلستان
( ( 1025 ) ) قاصدا چون صوفيان رو ترش
تا نياميزند با هر نور كش
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٩