بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغند و روح وحيى كه باقى است در اين دوغ هم چو روغن پنهان است
( ( 3030 ) ) جوهر صدقت خفى شد در دروغ
هم چو طعم روغن اندر طعم دوغ
( ( 3031 ) ) آن دروغت اين تن فانى بود
راستت آن جان ربانى بود
( ( 3032 ) ) سالها اين دوغ تن پيدا و فاش
روغن جان اندر او فانى و لاش
( ( 3033 ) ) تا فرستد حق رسولى بنده اى
دوغ را در خمره جنباننده اى
( ( 3034 ) ) تا بجنباند به هنجار و به فن
تا بدانم من كه پنهان بود من ( 1 ) ( ( 3035 ) ) يا كلام بندهاى كان جزو اوست
در رود در گوش آن كاو وحى جوست
( ( 3036 ) ) اُذن مؤمن وحى ما را واعى است
آن چنان گوشى قرين داعى است
( ( 3037 ) ) آن چنان كه گوش طفل از گفت مام
پر شود ناطق شود او در كلام
( ( 3038 ) ) ور نباشد طفل را گوش رشد
گفت مادر نشنود گنگى شود
( ( 3039 ) ) دائماً هر كر اصلى گنگ بود
ناطق آن كس شد كه از مادر شنود
( ( 3040 ) ) وان كه گوشش كرّ و گنگ از آفتى است
ز ان كه در گوشش رسيده علتى است
او پذيراى دم و تعليم نيست
لاجرم مر نطق را تسليم نيست
( ( 3041 ) ) آن كه بىتعليم بُد ناطق خداست
كه صفات او ز علتها جداست
( ( 3042 ) ) يا چو آدم كرده تلقينش خدا
بىحجاب مادر و دايه و را
( ( 3043 ) ) يا مسيحى كه به تعليم ودود
در ولادت ناطق آمد در وجود
( ( 3044 ) ) از براى دفع تهمت در ولاد
كه نزاده است از زنا و از فساد
( ( 3045 ) ) جنبشى بايست اندر اجتهاد
تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد
( ( 3046 ) ) روغن اندر دوغ باشد چون عدم
دوغ در هستى بر آورده علم
هامش
( 1 ) نسخهء رمضانى و انقروى مصرع دوم را به ترتيب فوق ثبت كردهاند ، ولى مسلماً معنا با لفظ « تا بدانم من » گنگ و شايد غلط است ، بلكه بيت بايد به اين ترتيب تصحيح شود : تا بداند من كه پنهان بود من . .