تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨

اعتراض كردن معترضى بر رسول صلى الله عليه و آله بر امير گردانيدن هذيلى

( ( 2030 ) ) چون پيمبر سرورى كرد از هذيل از براى لشكر منصور خيل ( ( 2031 ) ) بو الفضولى از حسد طاقت نداشت اعتراض و لا نسلَّم بر فراشت ( ( 2032 ) ) خلق را بنگر كه چون ظلمانىاند در متاع فانئى چون فانىاند ( ( 2033 ) ) از تكبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اندر محرقه ( ( 2034 ) ) اين عجب كه جان به زندان اندر است وانگهى مفتاح زندانش بدست ( ( 2035 ) ) پاى تا سر غرق سرگين آن جوان مىزند بر دامنش جوى روان ( ( 2036 ) ) دائماً پهلو به پهلو بىقرار پهلوى آرامگاه و پشت دار ( ( 2037 ) ) نور پنهان است و جستجو گواه كز گزافه دل نمىجويد پناه ( ( 2038 ) ) گر نبودى حبس دنيا را مناص نى بدى وحشت نه دل جستى خلاص ( ( 2039 ) ) وحشتت هم چون موكل مىكشد كه بجو اى ضال منهاج رشد ( ( 2040 ) ) هست منهاج نهان در مكمنت يافتش يعنى گزافه جستنت ( ( 2041 ) ) تفرقه جوياى جمع اندر كمين تو درين طالب رخ مطلوب بين ( ( 2042 ) ) مردگان باغ برجسته ز بن زندگى بخشنده را تو فهم كن ( ( 2043 ) ) چشم اين زندانيان هر دم بدر كى بدى گر نيستى كس مژده ور ( ( 2044 ) ) صد هزار آلودگان آب جو كى بدندى گر نبودى آب جو ( ( 2045 ) ) بر زمين پهلوت را آرام نيست ز ان كه در خانه لحاف و بستريست ( ( 2046 ) ) بىمقر گاهى نباشد بىقرار بىخمار اشكن نباشد اين خمار ( ( 2047 ) ) گفت نى نى يا رسول الله مكن سرور لشكر مگر شيخ كهن ( ( 2048 ) ) يا رسول الله جوان از شير زاد غير مرد پير سر لشكر مباد ( ( 2049 ) ) هم تو گفتى اين و گفت تو گوا پير بايد پير بايد پيشوا