باقى قصهء ابراهيم ادهم قدس الله سره
( ( 828 ) ) خيز بلقيسا چو ادهم شاه وار
دور ازين ملك دو سه روزه بر آر
باز گو احوال ابراهيم زود
ترك ملكش را بگو موجب چه بود
( ( 829 ) ) خفته بر تختى شنيد آن نيك نام
طق طقى و هاى و هويى شب ز بام
( ( 830 ) ) گامهاى تند بر بام سرا
گفت با خود اين چنين زهر كرا
( ( 831 ) ) بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست
اين نباشد آدمى مانا پريست
( ( 832 ) ) سر فرو كردند قومى بو العجب
ما همىگرديم شب بهر طلب
( ( 833 ) ) هين چه مىجوييد گفتند اشتران
گفت اشتر بام بر كى جست هان
( ( 834 ) ) پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه
چون همىجويى ملاقات إله
( ( 835 ) ) خود همان بُد ديگر او را كس نديد
چون پرى از آدمى شد ناپديد
( ( 836 ) ) معنيش پنهان و او در پيش خلق
خلق كى بينند غير ريش و دلق
( ( 837 ) ) چون ز چشم خويش و خلقان دور شد
هم چو عنقا در جهان مشهور شد
( ( 838 ) ) جان سيمرغى كه آمد سوى قاف
جملهء عالم از او لافند لاف
( ( 839 ) ) چون رسيد اندر سبا اين نور شرق
غلغلى افتاد در بلقيس و خلق
( ( 840 ) ) روحهاى مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
( ( 841 ) ) يكدگر را مژده مىدادند هان
تك ندايى مىرسيد از آسمان
( ( 842 ) ) ز ان ندا دينها همىگردند گبز
شاخ و برگ دل همىگردند سبز
( ( 843 ) ) از سليمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وارهانيد از قبور
( ( 844 ) ) مر تو را بادا سعادت بعد از اين
غم گذشت الله اعلم باليقين