ظاهر گردانيدن سليمان كه مرا خالصاً لامر الله جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و نه در حسن تو و نه در ملك تو خود بينى چون چشم جان باز شود به نور الله
( ( 812 ) ) هين بيا كه من رسولم دعوتى
چون اجل شهوت كشم نى شهوتى
( ( 813 ) ) ور بود شهوت امير شهوتم
نى اسير شهوت و روى بتم
( ( 814 ) ) بت شكن بوده است اصل اصل ما
چون خليل حق و جمله انبيا
( ( 815 ) ) گر در آييم اى رهى در بتكده
بت سجود آرد به ما در معبده
( ( 816 ) ) احمد و بو جهل در بت خانه رفت
زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت
( ( 817 ) ) اين در آمد سر نهادندش بتان
و ان در آمد سر نهان از عين حان
( ( 818 ) ) اين جهان شهوتى بت خانهاى است
انبيا و كافران را لانهاى است
( ( 819 ) ) ليك شهوت بندهء پاكان بود
زر نسوزد ز ان كه نقد كان بود
( ( 820 ) ) كافر از قلبند و پاكان هم چو زر
اندرين بوته درند اين دو نفر
( ( 821 ) ) قلب چون آمد سيه شد در زمان
زر در آمد زرى او شد عيان
( ( 822 ) ) دست و پا انداخت اندر بوته زر
در رخ آتش همىخندد چو خور
( ( 823 ) ) جسم ما رو پوش باشد در جهان
ما چو دريا زير اين كُه در نهان
( ( 824 ) ) شاه دين را منگر اى نادان به طين
كاين نظر كردست ابليس لعين
( ( 825 ) ) كاى توان اندود اين خورشيد را
با كفى گل تو بگو آخر مرا ؟
( ( 826 ) ) گر بريزى خاك و صد خاكسترش
بر سر نور او بر آيد بر سرش
( ( 827 ) ) كَه كه باشد كه بپوشد روى آب
طين كه باشد كاو بپوشد آفتاب