به كانون روشنايى ابديت تلقى نمايند مىگويند : صحيح است كه دير يا زود بايستى اين آفتاب درخشان و كهكشانها و ذرات بنيادى طبيعت را وداع گوييم و روى بستر خاك ، لحافى از خاك به روى خود بكشيم ، اما مثل ما در اين رسيدن به ساحل هستى مانند رسيدن غنچه به لحظات شكوفان شدن است و مىگويند :
اى صبا امشبم مدد فرما
كه سحرگه شكفتنم هوس است
حافظ جبران خليل جبران همچنين مىگويد :
يا نفس ما العيش سوى ليل إذا جن انتهى بالفجر و الفجر يدوم و فى ظما قلبى دليل على وجود السلسبيل فى جره الموت الرحوم ( اين من ، زندگانى جز شب تاريكى نيست كه وقتى در ظلمت فرو رفت بپايانش كه بامداد ابديست منتهى مىشود ، تشنگى سوزان دلم دليل روشنى است به وجود آب خوشگوار سلسبيل ابديت كه كوزهء مرگ نشانم خواهد داد ) .
از انقراض هستى و اسرار پشت پرده آن مىهراسد و پناهگاهى براى خود مىجويد و با پيوستن خويش به ابديت وحشت نيستى را به انس هستى مبدل مىسازد .
سعديا گر بكند سيل فنا خانهء عمر
دل قوى دارد كه بنياد بقا محكم از اوست
حافظ مىگويد : -
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بر كند
چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
اين اتكاء و پشتيبان جويى بسيار روش برازندهاى است به اين خاك نشينان متزلزل كه همواره خود را در مجراى طبيعت پا در هوا ديدهاند ، و مسلماً اين احساسى است بسيار شريف ، ولى اگر همين احساس ريشه هاى خود را از انديشهء قانونى در صحنهء هستى بگيرد نوعى خود خواهى سر بر آورد ، معلوم مىشود كه هنوز اين