زاغ گردد چون پى زاغان رود
جسم گردد جان چو او بىآن شود
( ( 1512 ) ) ز ان كه جانى كان ندارد هست پست
اين سخن حق است و صوفى گفته است
( ( 1513 ) ) او ز حيوانها فزونتر جان كند
در جهان باريك كارىها كند
( ( 1514 ) ) مكر و تلبيسى كه او تاند تنيد
آن ز حيوان دگر نايد پديد
( ( 1515 ) ) جامهاى زر كشى را با فتن
درّها از قعر دريا يافتن
( ( 1516 ) ) خرده كارىهاى علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
( ( 1517 ) ) كه تعلق با همين دنياستش
ره به هفتم آسمان بر نيستش
( ( 1518 ) ) اين همه علم بناى آخر است
كه عماد بود گاو و اشتر است
( ( 1519 ) ) بهر استبقاى حيوان چند روز
خوانده علمش احمقان بىفروز
( ( 1520 ) ) علم راه حق و علم و منزلش
صاحب دل داند آن را يا دلش
( ( 1521 ) ) پس درين تركيب حيوان لطيف
آفريد و كرد با دانش اليف
( ( 1522 ) ) نام كالانعام كرد آن قوم را
ز ان كه نسبت كو به يقظه نوم را
( ( 1523 ) ) روح حيوانى ندارد غير نوم
حسهاى منعكس دارند قوم
( ( 1524 ) ) يقظه آمد نوم حيوانى نماند
انعكاس حس خود از لوح خواند
( ( 1525 ) ) همچو حس آن كه خواب او را ربود
چون شد او بيدار عكس او نمود
آيه
« وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَاَلإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ اَلْغافِلُونَ 7 : 179 . » ( 1 ) ( ما عدهء زيادى از جن و انس را آفريديم كه عاقبت كارشان بدوزخ خواهد كشيد آنان دلهايى دارند كه به وسيلهء آنها نمىفهمند ، چشم دارند كه با آنها نمىبينند گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند . آنان مانند چار پايان بلكه گمراه تر از
هامش
( 1 ) سوره الاعراف ، آيهء 179 . .