اتصالى بىتكيف بىقياس هست رب الناس را با جان ناس
( ( 761 ) ) ليك گفتم ناس من نسناس نى
ناس غير جان جان اشناس نى
( ( 762 ) ) ناس مردم باشد و كو مردمى ؟
تو سر مردم نديدستى دمى
( ( 763 ) ) ما رميت إذ رميت خوانده اى
ليك جسمى در تجزّى مانده اى
( ( 764 ) ) ملك جسمت را چو بلقيس اى غبى
ترك كن بهر سليمان نبى
( ( 765 ) ) مىكنم لا حول نى از گفت خويش
بلكه از وسواس آن انديشه كيش
( ( 766 ) ) كاو خيالى مىكند در گفت من
در دل از وسواس و انكارات و ظن
( ( 767 ) ) مىكنم لا حول يعنى چاره نيست
چون تو را در دل به ضدّم گفت نيست
( ( 768 ) ) چون كه گفت من گرفتت در گلو
من خمش كردم تو زين پس خود بگو
( ( 769 ) ) آن يكى نايى كه خوش نى مىزدست
ناگهان از مقعدش بادى بجست
( ( 770 ) ) ناى را بر كون نهاد او كه ز من
گر تو بهتر مىزنى بستان بزن
( ( 771 ) ) اى مسلمان خود ادب اندر طلب
نيست الا حمل از هر بىادب
( ( 772 ) ) هر كه را بينى شكايت مىكند
كان فلان كس راست به طبع و خوى بد
( ( 773 ) ) اين شكايت گر يقين خويش بد است
كه بدان بد خوى بد گوى آمده است
( ( 774 ) ) ز ان كه خوش خو آن بود كاو در خمول
باشد از بد خو و بد طبعان حمول
( ( 775 ) ) ليك در شيخ اين گله ز امر خداست
نى پى خشم و ممارات و هواست
( ( 776 ) ) آن شكايت نيست هست اصلاح جان
چون شكايت كردن پيغمبران
( ( 777 ) ) ناحمولى انبيا را ز امر دان
ور نه حمال است بد را حلمشان
( ( 778 ) ) طبع را كشتند اندر حمل بد
ناحمولى گر كنند از حق بود
( ( 779 ) ) اى سليمان در ميان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
بلبل بسيارگو را پر مكن
باز را و كبك را بر هم مزن
( ( 780 ) ) اى دو صد بلقيس حلمت را زبون
كاهد قومى انهم لا يعلمون