تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
اتصالى بىتكيف بىقياس هست رب الناس را با جان ناس
( ( 761 ) ) ليك گفتم ناس من نسناس نى ناس غير جان جان اشناس نى ( ( 762 ) ) ناس مردم باشد و كو مردمى ؟ تو سر مردم نديدستى دمى ( ( 763 ) ) ما رميت إذ رميت خوانده اى ليك جسمى در تجزّى مانده اى ( ( 764 ) ) ملك جسمت را چو بلقيس اى غبى ترك كن بهر سليمان نبى ( ( 765 ) ) مىكنم لا حول نى از گفت خويش بلكه از وسواس آن انديشه كيش ( ( 766 ) ) كاو خيالى مىكند در گفت من در دل از وسواس و انكارات و ظن ( ( 767 ) ) مىكنم لا حول يعنى چاره نيست چون تو را در دل به ضدّم گفت نيست ( ( 768 ) ) چون كه گفت من گرفتت در گلو من خمش كردم تو زين پس خود بگو ( ( 769 ) ) آن يكى نايى كه خوش نى مىزدست ناگهان از مقعدش بادى بجست ( ( 770 ) ) ناى را بر كون نهاد او كه ز من گر تو بهتر مىزنى بستان بزن ( ( 771 ) ) اى مسلمان خود ادب اندر طلب نيست الا حمل از هر بىادب ( ( 772 ) ) هر كه را بينى شكايت مىكند كان فلان كس راست به طبع و خوى بد ( ( 773 ) ) اين شكايت گر يقين خويش بد است كه بدان بد خوى بد گوى آمده است ( ( 774 ) ) ز ان كه خوش خو آن بود كاو در خمول باشد از بد خو و بد طبعان حمول ( ( 775 ) ) ليك در شيخ اين گله ز امر خداست نى پى خشم و ممارات و هواست ( ( 776 ) ) آن شكايت نيست هست اصلاح جان چون شكايت كردن پيغمبران ( ( 777 ) ) ناحمولى انبيا را ز امر دان ور نه حمال است بد را حلمشان ( ( 778 ) ) طبع را كشتند اندر حمل بد ناحمولى گر كنند از حق بود ( ( 779 ) ) اى سليمان در ميان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز بلبل بسيارگو را پر مكن باز را و كبك را بر هم مزن ( ( 780 ) ) اى دو صد بلقيس حلمت را زبون كاهد قومى انهم لا يعلمون