( ( 552 ) ) در صف معراجشان گر بيستى
چون براقت پر گشايد نيستى
( ( 553 ) ) نى چو معراج زمينى تا قمر
بلكه چون معراج كلكى تا شكر
مقصودم از معراج حركت كردن از زمين و رفتن به ماه نيست ، بلكه تحول از مرتبه پست حيوانيت به درجات عالى انسانيت است كه تحول نى به شكر مىباشد .
اين هم يكى از آن موارد شگفت انگيز كتاب مثنوى است كه انسان چارهاى جز حيرت و بهت در مقابل آن نمىبيند .
در بيت دوم از زمين به ماه را مطرح كرده و آن را ناچيز شمرده است . مولوى چه مىگويد ؟ آيا واقعاً بيش از هفت صد سال به دوران ما مشرف شده و اين حقيقت را باز گو مىكند كه ممكن است روزى فرا رسد و فرزندان خاك نشين آدم از كره خاكى بر خيزند و گام به ماه بگذارند ؟ آيا بشر اين قدرت شگفت انگيز را دارد كه به مجموع فرهنگ بشرى دست بيابد و آن را به طور اجمال استشمام كند ؟ آرى ، او مىتواند و يقيناً مىتواند .
اگر اين راه زنان انسانى كه سر راه خود انسان را گرفتهاند ، به كنار مىرفتند ، اگر اين دامهاى هوى و هوسهاى حيوانى از پيش پاى او برداشته مىشد ، زير پا گذاشتن قرون و اعصار طولانى براى انسان راهرو چيز قابل اهميتى نبود .
اگر يك ذرهء بىمقدار منفجر شود چنان نيروى باور نكردنى از خود نشان مىدهد مغز آدمى چطور ؟ آيا مىتوان نهايتى براى نيروى انديشهء منفجر شده از مواد مغزى تصور