دفتر چهارم مثنوى
( ( 1 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين تويى
كه گذشت از مه به نورت مثنوى
( ( 2 ) ) همت عالىّ تو اى مرتجا
مىكشد آن سو كه تو دانسته اى
( ( 3 ) ) گردن اين مثنوى را بسته اى
مىكشى آن سو كه تو دانسته اى
( ( 4 ) ) مثنوى پويان كشنده ناپديد
ناپديد از جاهلى كش نيست ديد
( ( 5 ) ) مثنوى را چون تو مبدأ بوده اى
گر فزون گردد تواش افزوده اى
( ( 6 ) ) چون چنين خواهى خدا خواهد چنين
مىدهد حق آرزوى متقين
( ( 7 ) ) كان للَّه بودهاى در ما مضى
تا كه كان الله له آمد جزا
( ( 8 ) ) مثنوى از تو هزاران شكر داشت
در دعا و شكر كفها بر فراشت
( ( 9 ) ) در لب گفتش خدا شكر تو ديد
فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
( ( 10 ) ) ز ان كه شاكر را ز يادت وعده است
آن چنان كه قرب مزد سجده است
( ( 11 ) ) گفت و اسجد و اقترب يزدان ما
قرب جان شد سجدهء ابدان ما
( ( 12 ) ) گر زيادت مىشود زين رو بود
نز براى بوش و هاى و هو بود
( ( 13 ) ) با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم دارى هين بكش تا مىكشيم
( ( 14 ) ) خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اى امير صبر و مفتاح الفرج
( ( 15 ) ) حج زيارت كردن خانه بود
حجّ رب البيت مردانه بود
( ( 16 ) ) ز ان ضيا گفتم حسام الدين تو را
كه تو خورشيدى و اين دو و صفها
( ( 17 ) ) كاين حسام و اين ضيا يكيست هين
تيغ خورشيد ، از ضيا باشد يقين
( ( 18 ) ) نور از آنِ ماه باشد وين ضيا
آنِ خورشيد اين فرو خوان از نُبا
( ( 19 ) ) شمس را قرآن ضيا خواند اى پدر
و آن قمر را نور خواند اين را نگر
( ( 20 ) ) شمس چون عالىتر آمد خود ز ماه
پس ضيا از نور افزون دان به جاه
( ( 21 ) ) هر كس اندر نور مه منهج نديد
چون بر آمد آفتاب آن شد پديد