پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت غسل و برهنگى و پناه گرفتن به حق تعالى
( ( 3701 ) ) ديد مريم صورتى بس جان فزا
جان فزايى دل ربايى در خلا
( ( 3702 ) ) پيش او بررست از روى زمين
چون مه و خورشيد آن روح الامين
( ( 3703 ) ) از زمين بر رست خوبى بىنقاب
آن چنان كز شرق رويد آفتاب
( ( 3704 ) ) لرزه بر اعضاى مريم اوفتاد
كاو برهنه بود و ترسيد از فساد
( ( 3705 ) ) صورتى كه يوسف ار ديدى عيان
دست از حيرت بريدى چون زنان
( ( 3706 ) ) هم چو گل پيشش بروييد او ز گل
چون خيالى كه بر آرد سر ز دل
( ( 3707 ) ) گشت مريم بىخود و بىخويش او
گفت بجهم در پناه لطف او
( ( 3708 ) ) ز انكه عادت كرده بود آن پاك جيب
در هزيمت رخت بردن سوى غيب
( ( 3709 ) ) چون جهان را ديد ملكى بىقرار
حازمانه ساخت ز آن حضرت حصار
( ( 3710 ) ) تا به گاه مرگ حصنى باشدش
كه نيابد خصم راه مقصدش
( ( 3711 ) ) از پناه حق حصارى به نديد
يورتگه نزديك آن دز بر گزيد
( ( 3712 ) ) چون بديد آن غمزه هاى عقل سوز
كه ازو مىشد جگرها تير دوز
( ( 3713 ) ) شاه و لشكر حلقه در گوشش همه
خسروان عقل بىهوشش همه
( ( 3714 ) ) صد هزاران شاه مملوكش به رقّ
صد هزاران بدر را داده به دق
( ( 3715 ) ) زهره نى مر زهره را تا دم زند
عقل كلش چون ببيند كم زند
( ( 3716 ) ) من چه گويم چون مرا بر دوخته است
دمگهم را دمگه او سوخته است
( ( 3717 ) ) دود آن تارم دليلم من بر او
دور از آن شه باطل ما عبروا
( ( 3718 ) ) خود نباشد آفتابى را دليل
غير نور آفتاب مستطيل
( ( 3719 ) ) سايه كه بود تا دليل او بود ؟
اين بس استش كه ذليل او بود
( ( 3720 ) ) اين جلالت در دلالت صادق است
جمله ادراكات پس او سابق است
( ( 3721 ) ) جمله ادراكات بر خرهاى لنگ
او سوار باد پايان چون خدنگ