( ( 3722 ) ) گر گريزد كس نيابد گرد شه
ور گريزد او بگيرد پيش ره
( ( 3723 ) ) جمله ادراكات را آرام نى
وقت مىدانست وقت جام نى
( ( 3724 ) ) آن يكى وهمى چو بازى مىپرد
و ان يكى چون تير معبر مىدرد
( ( 3725 ) ) آن دگر چون كشتى با بادبان
و ان دگر اندر تراجع هر زمان
( ( 3726 ) ) چون شكارى مىنمايدشان ز دور
جمله جمله مىفزايند آن طيور
( ( 3727 ) ) چون كه ناپيدا شود حيران شوند
هم چو جغدان سوى هر ويران شوند
( ( 3728 ) ) منتظر چشمى به هم يك چشم باز
تا كه پيدا گردد آن صيد نياز
( ( 3729 ) ) چون بماند دير گويند از ملال
صيد بود آن خود عجب يا خود خيال
( ( 3730 ) ) مصلحت آن است تا يك ساعتى
قوّتى گيرند و زور از راحتى
( ( 3731 ) ) گر نبودى شب همه خلقان ز آز
خويشتن را سوختندى ز اهتزاز
( ( 3732 ) ) از هوس وز حرص سود اندوختن
هر كسى دادى بدن را سوختن
( ( 3733 ) ) شب پديد آيد چو گنج رحمتى
تا رهند از حرص خود يك ساعتى
( ( 3734 ) ) چون كه قبضى آيدت اى راه رو
آن صلاح توست آيس دل مشو
( ( 3735 ) ) ز انكه در خرجى از آن بسط و گشاد
خرج را دخلى بيايد ز اعتداد
( ( 3736 ) ) گر هماره فصل تابستان بدى
سوزش خورشيد در بستان زدى
( ( 3737 ) ) منبتش را سوختى از رنج و بن
كه دگر تازه نگشتى آن كهن
( ( 3738 ) ) گر ترش روى است آن دى مشفق است
صيف خندان است اما محرق است
( ( 3739 ) ) چون كه قبض آمد تو در وى بسط بين
تازه باش و چين ميفكن بر جبين
( ( 3740 ) ) كودكان خندان و دانايان ترش
غم جگر را باشد و شادى ز شش
( ( 3741 ) ) چشم كودك هم چو خر در آخور است
چشم عاقل در حساب آخر است
( ( 3742 ) ) او در آخور چرب مىبيند علف
وين ز قصاب آخرش بيند تلف
( ( 3743 ) ) آن علف تلخ است كاين قصاب داد
بهر لحم ما ترازويى نهاد
( ( 3745 ) ) فهم نان كردى نه حكمت اى رهى
چون كه حق گفتت كلوا من رزقه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 486
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٦