حكايت آن زن كه فرزندش نمىزيست ، بناليد جواب آمد كه اين عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
اين حكايت بشنو و وعظى شمر
تا نگردى خسته از نقص و ضرر
( ( 3399 ) ) آن زنى هر سال زاييدى پسر
بيش از شش مه نبودى عمرور
( ( 3400 ) ) يا سه مه يا چار مه گشتى تباه
ناله كرد آن زن كه افغان اى إله
( ( 3401 ) ) نُه مَهم بار است و سه ماهم فرح
نعمتم زوتر رو از قوس قزح
( ( 3402 ) ) پيش مردان خدا كردى نفير
زين شكايت آن زن از درد نذير
( ( 3403 ) ) بيست فرزندش چنين در گور كرد
آتشى در جان او افتاد و درد
( ( 3404 ) ) تا شبى بنمود او را جنتى
باغكى سبزى خوشى بىضنّتى
( ( 3405 ) ) باغ گفتم نعمت بىكيف را
كاصل نعمتهاست بىشك باغها
( ( 3406 ) ) ور نه لا عين رأت چه جاى باغ
گفت نور غيب را يزدان چراغ
( ( 3407 ) ) مثل نبود اين مثال آن بود
تا برد بوى آن كه از حيوان بود
( ( 3408 ) ) حاصل آن زن ديد آن را مست شد
ز ان تجلى آن ضعيف از دست شد
( ( 3409 ) ) ديد در قصرى نبشته نام خويش
آنِ خود دانستش آن محبوب كيش
( ( 3410 ) ) بعد از آن گفتند كاين نعمت و راست
كو به جانبازى به جز صادق نخواست
( ( 3411 ) ) خدمت بسيار مىبايست كرد
مر تو را تا بر خورى زين چاشت خورد
( ( 3412 ) ) چون تو كاهل بودى اندر التجا
آن مصيبتها عوض دادت خدا
( ( 3413 ) ) گفت يا رب تا به صد سال و فزون
اين چنينم ده بريز از من تو خون
( ( 3414 ) ) اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش
ديد در وى جمله فرزندان خويش
( ( 3415 ) ) گفت از من گم شد از تو گم نشد
بىدو چشم غيب كس مردم نشد
( ( 3416 ) ) تو نكردى فصد و از بينى دويد
خون افزون تاز تب جانت رهيد
( ( 3417 ) ) مغز هر ميوه بِه است از پوستش
پوست دان من را و مغز آن دوستش
( ( 3418 ) ) مغز نغزى دارد آخر آدمى
يك دمى آن را طلب گر ز ان دمى