تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
عقل و وجدان همان حيات طبيعى را هم پشت سر گذاشته يا قدمى فراتر از آن نهاده من انسانى به دست آورده ، سپس حيات را به طور كلى كه از ناچيزترين احساس شروع مىشود و ديگر كرانه‌اى براى عظمتش پيدا نيست و به قول جلال الدين :
تنگ است مرا هر هفت فلك چون مىرود او در پيرهنم
در ديدگاه خود مطرح مىكند و از فلسفه و هدفش سؤال مىكند .

وقتى كه من انسانى از هدف حيات مىپرسد ، چون در نقطهء ما فوق حيات طبيعى قرار گرفته است ، نمىتواند پاسخ آن را از خود حيات طبيعى و شئون آن جستجو كند

جستجوى من انسانى هدف خود را از حيات طبيعى و شئون آن ، آن اندازه خلاف منطق و خنده آور است كه جستجوى انگور ، هدف خود را از آب و خاك و ريشه و ساقه و شكوفهء درخت انگور همچنين آن اندازه خلاف منطق و خنده آور است كه يك انديشهء عالى ، فلسفه و هدف خود را از سلول مادى مغز جستجو نمايد . بلى ، من انسانى مانند انگور و انديشهء عالى مىتواند از موضوعى سؤال كند ، و آن عبارتست از جريانات طبيعى ضرورى كه مواد پيشين آنها را ناخود آگاه به پهنهء هستى وارد ساخته است ، اما چون و چرايى كه هدف و فلسفهء اين جريان را باز گو كند . متوجه آن مواد پيشين نيست . با اين ملاحظه مىتوانيم به پاسخ كاملًا قانع كننده‌اى در بارهء اين مطلب برسيم كه چرا گروه هاى هفتگانهء گذشته نمىتوانند به پاسخ صحيحى در بارهء فلسفه و هدف حيات موفق شوند ، زيرا بديهى است كه آنان با عينك خود حيات مىخواهند فلسفه و هدف حيات را به دست بياورند [ و ما گفتيم اين يك امر محال است ] و يا هم اگر از حيات فراتر رفته و داراى من انسانى شده‌اند ، چون مىخواهند فلسفه و هدف حيات را با اين كه در قلهء مرتفع من قرار گرفته‌اند ، از درهء حيات طبيعى بپرسند و بپاسخ واقعى برسند يا چنان كه در دو مثال مادى و انسانى بيان كرديم : با اين كه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 548 | محمد تقي جعفري