در نتيجه :
من انسانى موقعى كه عظمت حيات را درك مىكند ، سؤال از هدف حيات را منفى و نابجا در مىيابد .
من انسانى است كه شايستهء مطرح كردن حيات و سؤال از فلسفه و هدف آن است تا آن جا كه سراغ داريم عالم پهناور حيوانات و كودكان و اشخاص كاملًا سطح نگر و ابتدايى هرگز از فلسفه و هدف حيات نپرسيدهاند ، اين مدعا حد اقل از اين راه اثبات مىشود كه هيچ گونه اثرى در حيوانات و كودكان كه تنها محصول عالى ماده و قوانين آن را تشكيل دادهاند ، ديده نمىشود كه اثبات آنها نيز حيات را در بيرون از ذات خود مطرح كرده در فلسفه و هدف آن بينديشند .
اگر حيوانيت كودك بخواهد در بارهء حيات بينديشد ، با عينك حالت مخصوصى از حيات به حالت ديگرش فكر مىكند ، مانند اين كه حيوان فكر مىكند كه از اين محيط كه پرواز عوامل مزاحم زندگى او است كجا برود ؟ و كودك بينديشد در اين كه چگونه پدر يا مادرش را قانع بسازد كه به جاى پنج ريال به او بدهد . يا اوامر و نواهيى را كه به او صادر مىشود چگونه تقليل بدهد .
اين كه مىبينيم : بىنوا انسان نمىتواند از هدف واقعى حيات واقعى سؤال كند براى همين است كه
خلق اطفالند جز مرد خدا
كيست بالغ جز رهيده از هوا
حالا كه خود حيات نمىتواند حيات را مطرح . از فلسفه و هدف آن بپرسد . به بينيم چيست كه اگر از حيات و هدف آن بپرسد ، شايستگى آن را دارد ؟ اين من انسانى است كه از مراحل تفاعل مادى و امواج متقاطع كميتها عبور كرده و به حيات رسيده و به جهت كوششهاى منطقى انسانى به وسيلهء به كار بردن