تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
گمان مىكنى كه آب حيات انسانيت از دل تو در فوران است ، در صورتى كه آب مخلوط به گل و لاى ، مغلوب خاك و لجن است و نمىتواند حيات بخش زندگى انسانى الهى تو بوده باشد .
( ( 2251 ) ) آب ما محبوس گل مانده است هين بحر رحمت ، جذب كن ما را ز طين ( ( 2252 ) ) بحر گويد من تو را در خود كشم ليك من لافى كه من آب خوشم

درياى جلال و جمال الهى تو را بسوى خود مىخواند ، ولى تو با عشق به آب مغلوب در گل و لاى درونىات ، مىگويى : من خود در درياى حقيقت غوطه ورم ؟

هرگز گمان مبريد كه درياى كرم الهى كه از منبع جلال و جمالش مىجوشد ، از باز گشت جويبارهايى كه به درون آدميان روانه كرده است امتناعى دارد . آن چشمه سار پيوسته بدرياى كرم الهى كه پياله هاى آب حيات به انسانها بخشيده است ، همواره در انتظار سر از بر شدن همان پياله ها به درياى كرم الهى است . مگر چنين نيست كه پيمانه‌اى از آب حيات كه از اقيانوس عرش الهى پر شده است خاك و خاشاك ماده و ماديات را آخرين منزلگه خود نمىشناسد . اين خود انسان است كه كثافتها و لجنهاى نفسانى را سد راه جريان آب پيمانه نموده ، گل و لايى مىسازد و مستهلكش مىنمايد . آرى ،
پيمانه‌اى است اين جان پيمانه اين چه داند از عرش مىستاند بر فرش مىفشاند
اى خداى بزرگ ، يا درياى رحمت بىكرانت را بجوشان و بخروشان و امواجش را بر پياله هاى ناچيز درون آدميان سرازير فرما ، يا به ما انسانهاى ناتوان آن قدرت را عنايت فرما كه بتوانيم پيمانه هاى نمونهء درياى رحمتت را در مسير جريان درياى رحمتت قرار بدهيم .