تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
بر اصل است ، از جهت آن كه كسى كه خود را تمام نكرده است ، ديگران را چگونه تمام كند ؟ و اگر كسى خود را راست نكرده است ديگران را چگونه راست گرداند ؟ » ( 1 )
( ( 2245 ) ) تو همىگويى مرا دل نيز هست ؟ دل فراز عرش باشد نى به پست ( ( 2246 ) ) در گل تيره يقين هم آب هست ليك ز ان آبت نشايد آب دست
اگر بگويى : من داراى تخيلات عالى هستم ، مطلبى را گفته‌اى كه با وضع طبيعى و رفتار معمولى تو سازگار است . زيرا انسان در عين حال كه در طبيعت غوطه ور است در حال عين كه در استخدام خود مصنوعى قرار گرفته و با اين كه بردهء بىاختيار خواسته هاى ديگران و مانند كاهى در امواج خروشان قوانين طبيعت بالا و پايين مىرود ، مىتواند در تخيلات دامنه دار فرو برود . اگر بگويى ، من داراى انديشه هاى بسيار نافذ و دقيق و منتج مىباشم ، باز اين ادعا از شما قابل پذيرش است ، زيرا انديشه انسان در پهنهء طبيعت و » خود طبيعى « مانند آن ماهى است كه مىتواند در اعماق دريا و در خطوط گوناگون و سمتهاى متضاد به تكاپو بپردازد ، ( اما فراموش نشود كه اين انديشهء غوطه ور در طبيعت و خود طبيعى هرگز معناى طبيعت و خود طبيعى را نخواهد فهميد ، زيرا چنان كه ماهى نمىتواند از آب آب را مورد نظاره قرار بدهد همچنين انديشهء انسانى ) . پس تو مىتوانى بگويى من انديشمندم و جست و خيزهاى تفكرات خود را هم در بالاتر رفته قلمرو موقعيت طبيعى خود مىتوانى اثبات كنى . اما اگر بگويى : « من دل دارم « اين ادعايى است كه فاصله ميان آن و واقعيت دل داشتن همان مقدار است كه فاصله ميان غوطه ور شدن در لجن تمايلات حيوانى و فراز عرش الهى . تو با احساس ميعان در گل و لاى فعاليتهاى درونىات ،
هامش
( 1 ) الانسان الكامل عزيز الدين نفسى ، به تصحيح و مقدمه ماريژان موله ، ص 361 . .