من فلسفه مىدانم ، حكمت در انگشتان من مانند موم است ، بهر شكلى كه بخواهم آن را مىسازم . موى سرم را در راهنمايى مردم سفيد كردهام ، منم كه مىتوانم با تفكرات خودم ريشه تبه كارى را از جوامع بشرى بكنم .
آرى ، اين تاريخ ننگ آور است و علت آن هم معلوم است ، زيرا به عظمت من آگاه نگشته و به من حيران نمانده است اين است هذيان و سرسام گويى گروه زيادى از غوطه وران در لجن جهالت و تبه كارى .
اين گروه يك پاسخ بيشتر ندارد و آن هم همان است كه جلال الدين مىگويد :
در گوى و در چهى اى قلتبان
دست وا دار از سبال ديگران
مگر براى آويزان شدن طناب ديگرى غير از سبيلهاى مردم پيدا نكردهاى ، مگر براى فرو رفتن جايى بهتر از گودال نجاسات نديدهاى كه حتى سخنانت را هم آلوده كرده و من و من مىگويى ؟ شما خواهيد گفت : ما از زبان هيچ مرد خردمندى دعاوى فوق را نشنيدهايم ، كيست كه جملات بالا را به زبان بياورد ؟ مىگويم : بلى ، من هم مثل شما عين جملاتى را كه در بالا گفتيم ، از هيچ كس نشنيدهام ، ولى هر انسان آگاهى كه به عظمت جهان هستى و به مقام بزرگ انسانى متوجه شود و بگويد : اين است كه مىگويم و جز اين نيست ، به من بنگريد ، اين شخص جملات بالا را موقرانه و با ادب رسمى گوشزد كرده است .
آن شخصيت كه در حين گام برداشتن يك لحظه به پيش مىنگرد و لحظهء ديگر به تورم خود طبيعىاش كه ناشى از آن گام برداشتن است ، لجن جملات فوق را به روى مردم پاشيده است ، اگر چه سخنانش با شكوه و فرو تنانه ادا بشود .
يك موجود براى بشر مورد تحير است ، آن هم خداست نه تو
جلال الدين مىگويد :
( ( 2233 ) ) طالب حيرانى خلقان شديم
دست طمع اندر الوهيت زديم
اى انسان بىنوا ، بكدامين موضوع تو حيران و واله شويم ؟ به كالبد مادى