جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود
( ( 1772 ) ) بود شيخى ره نمايى پيش از اين
آسمان شمع بر روى زمين
( ( 1773 ) ) چون پيامبر در ميان امّتان
در گشاى روضهء دار الجنان
( ( 1774 ) ) گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش
چون نبى باشد ميان قوم خويش
( ( 1775 ) ) يك صباحى گفتش اهل بيت او
سخت دل چونى ؟ بگو اى نيك خو
( ( 1776 ) ) ما ز هجر و مرگ فرزندان تو
نوحه مىداريم با پشت دو تو
( ( 1777 ) ) تو نمىگريى نمىزارى چرا
يا كه رحمت نيست در دل اى كيا
( ( 1778 ) ) چون تو را رحمى نباشد در درون
پس چه اميدستمان از تو كنون
( ( 1779 ) ) ما به اميد توايم اى پيشوا
كه نبگذارى تو ما را در فنا
( ( 1780 ) ) چون بيارايند روز حشر تخت
خود شفيع ما تويى آن روز سخت
( ( 1781 ) ) در چنان روز و شب بىزينهار
ما به اكرام توايم اميدوار
( ( 1782 ) ) دست ما و دامن توست آن زمان
كه نماند هيچ مجرم را امان
( ( 1783 ) ) گفت پيغمبر كه روز رستخيز
كى گذارم مجرمان را اشك ريز
( ( 1784 ) ) من شفيع عاصيان باشم به جان
تا رهانمشان ز اشكنجهء گران
( ( 1785 ) ) عاصيان و اهل كباير را به جهد
وارهانم از عتاب نقض عهد
( ( 1786 ) ) صالحان امتم خود فارغند
از شفاعتهاى من روز گزند
( ( 1787 ) ) بلكه ايشان را شفاعتها بود
گفتشان چون حكم نافذ مىرود
( ( 1788 ) ) هيچ وازر وزر غيرى بر نداشت
من نيم وازر خدايم بر گماشت
( ( 1789 ) ) آن كه بىوزر است شيخ است اى جوان
در قبول حق چو اندر كف كمان
( ( 1790 ) ) شيخ كه بود ؟ پير ، يعنى مو سپيد
معنى اين موبدان اى نااميد
( ( 1791 ) ) هست آن موى سيه هستىّ او
تا ز هستيش نماند تار مو
( ( 1792 ) ) چون كه هستيش نماند پير اوست
گر سيه مو باشد او يا خود دو موست
( ( 1793 ) ) هست آن موى سيه وصف بشر
نيست آن مو موى ريش و موى سر