سبب جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا
( ( 1721 ) ) ساحران را نى كه فرعون لعين
كرد تهديد سياست بر زمين ؟
( ( 1722 ) ) كه ببرّم دست و پاتان از خلاف
پس در آويزم ندارمتان معاف
( ( 1723 ) ) او چنان پنداشت كايشان در همان
وهم و تخويفند و وسواس و گمان
( ( 1724 ) ) كه بودشان لرزه و تخويف و ترس
از توهمها و تهديدات نفس
( ( 1725 ) ) سايهء خود را ز خود دانسته اند
چابك و چست و كش و برجسته اند
( ( 1727 ) ) هاون گردون اگر صد بارشان
خرد كوبد اندرين گلزارشان
( ( 1728 ) ) اصل آن تركيب را چون ديده اند
از فروغ وهم كم ترسيده اند
( ( 1729 ) ) اين جهان خواب است اندر ظن مايست
گر رود در خواب دستى باك نيست
( ( 1730 ) ) گر به خواب اندر سرت ببريد گاز
هم سرت برخاست هم عمرت دراز
( ( 1731 ) ) گر ببينى خواب در خود را دو نيم
تن درستى چون بخيزى نى سقيم
( ( 1732 ) ) حاصل اندر خواب و نقصان بدن
نيست باكى از دو صد پاره شدن
( ( 1733 ) ) اين جهان را كه به صورت قائم است
گفت پيغمبر كه حلم نائم است
( ( 1734 ) ) از ره تقليد تو كردى قبول
سالكان اين ديده پيدا بىرسول
( ( 1735 ) ) روز در خوابى مگو كاين خواب نيست
سايه فرع است اصل جز مهتاب نيست
( ( 1736 ) ) خواب بيداريت آن دان اى عضد
كه ببيند خفته كاو در خواب شد
( ( 1737 ) ) او گمان برده كه اين دم خفته ام
بىخبر ز ان كاوست در خواب دوم
( ( 1738 ) ) كوزه گر گر كوزهاى را بشكند
چون بخواهد باز خود قائم كند
( ( 1739 ) ) كور را هر گام باشد ترس چاه
با هزاران ترس مىآيد به راه
( ( 1740 ) ) مرد بينا ديد عرض راه را
پس بداند او مغاك و چاه را
( ( 1741 ) ) پا و زانويش نلرزد هر دمى
رو ترش كى دارد او از هر غمى
( ( 1742 ) ) خيز فرعونا كه ما آن نيستيم
كه به هر بانگى ز غولى بيستيم