تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
« خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسيدن از روان پدر حقيقت موسى عليه السلام را
( ( 1174 ) ) بعد از آن گفتند اى مادر بيا گور بابا كو تو ما را ره نما ( ( 1175 ) ) بردشان بر گور او بنمود راه پس سه روزه داشتند از بهر شاه ( ( 1176 ) ) آن گهان گفتند اى بابا به ما شاه پيغامى فرستاد از وجا ( ( 1177 ) ) كه دو مرد او را به تنگ آورده اند آبرويش پيش لشكر برده اند ( ( 1178 ) ) نيست با ايشان سلاح و لشكرى جز عصا و در عصا شور و شرى ( ( 1179 ) ) تو جهان راستان در رفته اى گر چه در صورت به خاكى خفته اى ( ( 1180 ) ) آن اگر سحر است ما را ده خبر ور خدايى باشد اى جان پدر ( ( 1181 ) ) هم خبر ده تا كه ما سجده كنيم خويش را بر كيميايى بر زنيم ( ( 1182 ) ) نااميدانيم اميدى رسد در شب ديجور خورشيدى رسد از ضلال آييم در راه رَشد راندگانيم و كرم ما را كشد

تفسير ابيات

آن دو جوان بنزد مادرشان رفته از او خواهش كردند كه بيا قبر پدر ما را به ما نشان بده ، مادرشان قبر پدر را به آنها نشان داد ، آن دو جوان در سر قبر پدر براى تشخيص وضع خويش در بارهء امر فرعون روزه گرفتند . سپس از پدر خواستند كه اى پدر ، فرعون به جهت گرفتارى كه پيش آمده به ما پيغامى فرستاده است كه دو مرد او را در تنگنا قرار داده و آبروى او را پيش لشكريانش ريخته‌اند . آن دو نفر نه سلاحى دارند و نه لشكرى ، چيزى كه دارند تنها يك عصا است و در آن عصا شورش و ناملايماتى براى فرعون پديد آمده است . پدر عزيز ، اگر چه در ظاهر زير خاكهاى تيره آرميده‌اى ، اما تو در جهان راستين دمساز راستان هستى .