مىداد كه قرآن در آن جا تلاوت مىكرد ولى هيچ گاه سنگسار او قطع نمىشد . روزى به خاطرش رسيد خوب است كنار درى بايستد كه سنگ از آن سو مىآمد . او به اين جنّيان كه نمىديدشان چنين گفت : به خدا سوگند اگر از اين كار دست نكشيد شكايت شما نزد على بن ابى طالب ( ع ) مىبرم . در دم سنگباران قطع شد و ديگر تكرار نگشت .
( 1 ) همچنين در حلّه اميرى بود كه روزى به صحرا درآمد و بر قبّهء « مشهد الشمس » پرندهاى ديد . پس بازى را براى شكار آن بفرستاد . پرندهء شكست خورده گريخت و باز به دنبال او تا جايى كه پرنده به خانهء ابن نماى « 1 » - فقيه درافتاد و باز خود را روى آن افكند . امّا باز شكارى ناگاه از حركت باز ماند و دو پا و بالش به لرزه افتاد و در جا خشك شد . يكى از اطرافيان امير بيامد و باز شكارى را در اين وضع يافت و خبر نزد اربابش برد . ارباب اين واقعه را بزرگ شمرد و علوّ منزلت اين مشهد را دريافت و باز سازى و تعمير آن را آغازيد .
( 2 ) باز ابن جوزى كه حنبلى مذهب بود در كتاب تذكرة الخواص « 2 » - نقل مىكند كه :
عبد اللَّه بن مبارك ، يك سال حج مىكرد و يك سال در جنگ شركت مىجست و پنج سال بدين منوال سپرى شد . يك سال روانهء حج شد و با خود پانصد دينار برداشت تا از محلّه شتر فروشهاى كوفه شترى را براى رفتن به حج خريدارى كند . پس زنى علويه را در آن جا ديد كه بر كنار زبالهها نشسته و پرهاى يك مرغابى را مىكند . او مىگويد : به سوى اين زن علويه رفتم و به او گفتم : چرا چنين مىكنى ؟ زن گفت : اى عبد اللَّه ! از آن چه كه به تو ارتباطى ندارد پرسش نكن . عبد اللَّه گفت : از سخن او طرحى به ذهنم ره يافت و بر پرسش خود اصرار كردم . آن زن گفت : اى عبد اللَّه ! تو مرا وامىدارى پرده از سرّم برگيرم .
من زنى علويه هستم و چهار دختر يتيم دارم كه پدرشان چندى پيش مرده است و اين
هامش
( 1 ) شايد او همان محمّد بن جعفر بن هبة اللَّه بن نما الحلّى نجم الدّين از دانشمندان بزرگ و والامقام صاحب كتاب « مثير الاحزان » باشد كه به مقتل ابن نما شهرت دارد و در آن شرح انتقامگيرى مختار را آورده است . او از مشايخ علّامه حلى - رحمة اللَّه عليهما - بوده است .
( 2 ) تذكرة الخواص / 328 ، كه علّامهء مجلسى در بحار الانوار 42 / 11 ، شمارهء 12 ، آن را به نقل از كشف اليقين آورده است .