( 1 ) در همين كتاب « 1 » - به نقل از ابن ابى الدّنيا روايت شده است كه : كسى پيامبر ( ص ) را در خواب ديد و رسول اكرم به او فرمود : پيش فلان مجوسى برو و به او بگو : دعايت اجابت شد . مرد از انجام اين دستور سر باز زد تا مباد مرد مجوسى گمان برد كه او مىخواهد خود را به مرد مجوسى كه مرد توانگرى بود بنماياند . مرد براى بار دوم و سوم پيامبر اكرم ( ص ) را در خواب ديد و چون صبح شد نزد مجوسى آمد و در خلوت به او گفت : من پيك پيامبر خدا براى تويم . پيامبر ( ص ) فرموده است : دعاى تو مستجاب شد .
مجوسى گفت : آيا تو مرا مىشناسى ؟ مرد گفت : آرى . مجوسى گفت : من دين اسلام و پيامبرى محمّد را انكار مىكنم . مرد گفت : من اين را مىدانم ولى پيامبر چندين بار از من خواسته اين پيام را نزد تو آورم . مجوسى در دم ، شهادتين را بر زبان جارى ساخت و به خانواده و يارانش روى كرد و گفت : من تاكنون بر كژراهه بودم و اينك به راه حق بازمىگردم . شما نيز اسلام آوريد . هر كه از شما اسلام آورد هر چه در اختيار دارد از آن او خواهد بود و هر كه از پذيرش اسلام سر باز زند حق تصرّف در مال مرا ندارد . ياران و خانوادهء او اسلام آوردند . او دخترى داشت كه به ازدواج پسرش درآورده بود و با آوردن اسلام از آن دو را از يك ديگر جدا كرد . سپس مجوسى به اين مرد گفت : آيا مىدانى دعاى من چه بوده است ؟ گفتم : به خدا سوگند نه و هم اينك مىخواستم از تو بپرسم . مرد مجوسى گفت : هنگامى كه دخترم را به ازدواج درآوردم طعامى فراهم كردم و مردم را دعوت كردم و آنها هم آمدند . در همسايگى ما مردمى آبرومند مىزيستند كه در فقر و ندارى به سر مىبردند . به خدمتكاران خود دستور دادم حصيرى در وسط حياط پهن كند ، و در آن هنگام صداى دختر بچهاى را شنيدم كه به مادر خود مىگفت : اين مجوسى با بوى خوراكى كه به راه انداخته ما را مىآزارد . من طعام فراوانى به همراه جامه و دينار براى همهء آنها فرستادم . چون چشمشان به هدايا افتاد همان دختر بچه به ديگران گفت :
به خدا سوگند از اين طعام نمىخوريم مگر آن كه براى اين مرد دعا كنيم . پس همگى دستشان را بلند كردند و گفتند : خداوند تو را با جدّ ما رسول اللَّه ( ص ) محشور كند و ديگران به اين دعا آمين گفتند و اين همان دعايى بود كه اجابت شد .
هامش
( 1 ) همان / 331 . بحار الانوار 42 / 12 همين حديث را از كشف اليقين نقل كرده است .