زندانيان آزاد شدند و مردم موصل به ايمان نسبت به اهل بيت بازگشتند . اين از الطاف خداوندى بود در حق ذرّيّهء پاك پيامبر ( ص ) .
( 1 ) ابو دلف هم فرزندى داشت . روزى دوستان او در بارهء حب و بغض به على با يك ديگر سخن مىگفتند . برخى از آنها از پيامبر ( ص ) نقل مىكردند كه فرموده است : اى على ! تو را دوست ندارد مگر مؤمن متّقى و تو را دشمن نمىداند مگر منافق شقى كه زادهء زنا و حيض است . فرزند ابو دلف گفت : نظر شما در بارهء حرم ابو دلف چيست ؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى به او داشته باشد ؟ گفتند : خير . او گفت : به خدا سوگند ، من كينهتوزترين مردمانم نسبت به على بن ابى طالب . در اين حال پدرش با خشم رسيد و جوياى ماجرا شد . گفتند : چنين و چنان ، و سخنان فرزندش را باز گفتند . او گفت : به خدا سوگند ، اين خبر حق است ، به خدا سوگند او زادهء زنا و حيض [ با هم ] است . من در خانهء برادرم ، سه روز تبدار و بيمار بودم . كنيز او براى انجام وظيفهاى نزد من آمد و من از او آن تقاضاى ديگر كردم . او نپذيرفت و گفت : من حيض هستم . ولى من ستيزهگرى كردم و با او جمع شدم و او اين فرزند را باردار شد لذا او زاده زنا و حيض [ با هم ] است .
( 2 ) پدرم - رحمه اللَّه - نيز حكايت مىكرد كه روزى به همراه دوستانم از يكى از راههاى بغداد گذر مىكرديم كه تشنگى شديدى بر من غالب آمد . به يكى از دوستانم گفتم : از يكى از خانهها آب بخواه . او در طلب آب رفت و من و ديگر دوستان منتظر آب مانديم .
در آن جا دو كودك بازى مىكردند . يكى از آن دو مىگفت : امام ، همان على ( ع ) است و ديگرى ابو بكر را امام مىدانست . با خود گفتم : پيامبر ( ص ) راست گفت آن گاه كه فرمود :
اى على ! جز مؤمن تو را دوست نمىدارد و جز زادهء حيض [ يا زنا ] تو را دشمن نمىشمارد . پس ناگاه زنى با آب پيش آمد و گفت : تو را به خدا آن چه را گفتى به من نيز بگو . گفتم : حديثى بود از پيامبر ( ص ) كه ديگر نيازى به بازگفت آن نيست . دوباره از من خواست و من حديث را براى او روايت كردم . گفت : سرورم ! به خدا سوگند اين خبر ، صحيح است . اين دو فرزندان من هستند ، آن كه على را دوست دارد فرزند دورهء پاكى من است و آن يكى كه على را دشمن مىدارد زادهء دوران حيض من . پدرش نزد من آمد و به من اصرار همى كرد در حالى كه من حيض بودم و با من درآميخت و من اين كودك را باردار شدم كه على را دشمن مىدارد .
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 456
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٥٦