( 1 ) ابو هريره « 1 » - مىگويد : پيامبر ( ص ) را ديدم كه آب دهان حسن و حسين را چنان مىمكد كه شخص ، شير را .
( 2 ) اسامة بن زيد « 2 » - مىگويد : شبى براى نيازى در خانهء پيامبر ( ص ) را كوبيدم . پيامبر ( ص ) به سوى من آمد در حالى كه چيزى با خود داشت كه نمىدانستم چيست . چون از نيازم فارغ شدم گفتم : اين چيست كه با خوددارى ؟ ناگاه ديدم كه حسن و حسين هستند كه بر دو ران حضرت ( ص ) چسبيدهاند . پيامبر ( ص ) فرمود : اين دو پسران من و دو پسر دختر من هستند . خدايا ! تو مىدانى كه من آن دو را دوست دارم ، پس دوستشان بدار - پيامبر ، اين سخن را سه بار تكرار كرد .
( 3 ) جابر « 3 » - مىگويد : بر پيامبر ( ص ) وارد شدم در حالى كه حسن و حسين را بر پشت داشت و مىگفت : شتر شما چه نيكوست و شما چه بار نيكويى هستيد .
( 4 ) ابو سعيد خدرى « 4 » - مىگويد : نزد پيامبر ( ص ) به سخن گفتن مشغول بوديم كه نيم روز نزديك شد و پيامبر ( ص ) را ديديم كه گاهى به راست نظر مىكند و گاهى به چپ .
هنگامى كه او را چنين ديديم آهنگ رفتن كرديم ، همين كه به در رسيديم فاطمه ( س ) دخت پيامبر را ديديم . على ( ع ) به او گفت : اى فاطمه ! چه چيز تو را هراسان در اين ساعت از خانه بيرون كشانده است ؟ فاطمه ( س ) گفت : از صبح دو پسرت حسن و حسين را گم كردهام و گمان مىكردم نزد پيامبر ( ص ) هستند . على ( ع ) گفت : نزد پيامبر نيستند ، باز گرد و او را آزار مده كه اينك ساعت ملاقات نيست .
پيامبر ( ص ) سخن على و فاطمه را شنيد و در حالى كه تنها لباس زير داشت به سوى آنها آمد و گفت : چه چيز تو را پريشان در اين ساعت از خانه بيرون كشانده است ؟
فاطمه ( س ) گفت : يا رسول اللَّه ! دو فرزندت حسن و حسين از نزد من خارج شدهاند و تا اين ساعت آنها را نديدهام و گمان مىكردم نزد تو هستند و هراسى سخت به دلم افتاده
هامش
( 1 ) مناقب ابن مغازلى / 373 ، ح 420 .
( 2 ) همان / 374 ، ح 421 .
( 3 ) همان / 375 ، ح 423 .
( 4 ) همان / 377 ، ح 426 .