مسائل و با امتيازترين آنها نزد خدا به روز رستاخيز .
( 1 ) ابن عمر « 1 » - مىگويد : پيامبر ( ص ) فرمود : هر كه از على كناره گيرد از من كناره گرفته است و هر كه از من كناره گيرد از خداوند عزّ و جلّ كناره گرفته است .
( 2 ) از ابو ذر « 2 » - است كه گفت : پيامبر ( ص ) فرمود : اى على ! هر كه از من دورى گزيند از خدا دورى گزيده است و هر كه از تو دورى گزيند از من دورى گزيده است . « 3 »
هامش
( 1 ) مناقب خوارزمى / 57 .
( 2 ) مناقب ابن مغازلى / 240 ، ح 287 ، و نظير همان است در صفحهء 278 ، ح 324 .
( 3 ) ابن بطريق در كتاب عمده / 138 - 137 در بيان وجوه استخراج شده از اين حديث مىگويد :
« پيامبر ( ص ) ، همهء منزلتهاى هارون نزد موسى را براى على ( ع ) اثبات كرده است مگر نبوّت كه آن را استثنا نموده و جز برادرى تنى كه ميان پيامبر و على حاصل نبوده است . ثابت شده كه منزلتهاى هارون نزد موسى امورى بوده است .
از جمله : اين كه هارون برادر تنى و شريك نبوّت موسى و محبوبترين مردم نزد او بوده است و از كسانى بوده كه خداوند به وسيلهء او موسى را تقويت كرده است و در ميان مردمش واجب الطاعه بوده و جانشين موسى بوده است در ميان مردمش .
امّا اين كه هارون برادر موسى بوده است شاهد آن در چنين نسبتى از قرآن كريم به دست مىآيد :وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي[ اعراف / 142 ] و اين سخن هارون كه :قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي[ اعراف / 150 ؛ ] و شاهد شريك بودن هارون در نبوّت اين سخن پروردگار است به نقل از موسى ( ع ) :وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي[ طه / 32 ؛ ] .
امّا اين كه محبوبترين مردم نزد موسى بوده است نيازى به گواه ندارد ، زيرا برادرى تنى كه شريك امور برادر و شريك نبوّت او و جانشين اوست در ميان مردمش و كسى كه خداوند به وسيلهء او موسى را تقويت كرده است ضرورتا روشن است كه محبوبترين مردم نزد موسى باشد .
امّا اين كه هارون از كسانى بوده كه خداوند به وسيلهء او موسى را تقويت كرده و يارى رسانده بر اساس اين گفتهء خداوندى به نقل از موسى است كه :هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي، و اين سخن پروردگار كه :سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ، [ قصص / 35 ؛ ] . پس غلبه و چيرگى براى او و برادرش و پيروان آن دو ثابت مىشود و اين چيرگى هم با قدرت و كثرت به دست نيامده بلكه با حجّت و دليل حاصل گشته است ، زيرا خداوند مىفرمايد :وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً، كه اين خود ، حجّت و دليل است .
خداوند براى خلافت او در ميان قومش چنين شاهد مىآورد :وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي[ اعراف / 142 ؛ ] اينك كه اين منزلتها براى هارون نزد موسى - عليهما السلام - حاصل گشته و پيامبر ( ص ) على را به منزله هارون براى موسى تلقّى كرده است ضرورتا بايد همهء منزلتهاى هارون براى موسى براى على ( ع ) حاصل گردد مگر نبوّت كه لفظا استثنا شده و برادرى كه عرفا استثنا شده است .
از آن جا كه پيامبر ( ص ) آگاهى داشت على ( ع ) پس از او زنده خواهد ماند و هارون در زمان حيات موسى درگذشت و مىدانست كه اگر سخن خود را بدون قيد استثنا بياورد ، نبوّت نيز از جمله منزلتهايى توهم مىشد كه على سزاوار آن است لذا پيامبر در حالى كه نبوّت را استثنا مىكرد فرمود : جز آن كه پيامبرى پس از من نيست .
با اين سخن كه روشن كرديم موسى واجب الطاعه بود ثابت مىشود كه پيامبر ( ص ) نيز واجب الطاعه بوده است و بايد در اين سخن درنگ كرد كه از هر سخنى بىنيازمان مىكند » .
به وجوه گفته شده سخن ابن روزبهان را در « ابطال الباطل » نيز مىافزاييم كه آن را در ردّ كتاب « نهج الحق » نگاشته است . او همانطور كه در دلائل الصدق 2 / 389 آمده است مىگويد :
« نيز در پرتو اين سخن ، فضيلت اخوت و يارى پيامبر اكرم ( ص ) در رساندن رسالت و ديگر فضايل اثبات مىشود كه اين خود بدون ترديد و به يقين آنها را اثبات مىكند . » ابن ابى الحديد به فضيلت پشتيبانى از پيامبر اشاره دارد چنان كه در بحار الانوار 37 / 271 - 270 نيز آمده است . اين سخن او در شرح بندى از خطبهء قاصعه [ نهج البلاغه / 301 ] آمده است كه در آن امير المؤمنين ( ع ) از پيامبر ( ص ) روايت مىكند كه فرمود :
« تو آن مىشنوى كه من مىشنوم و آن مىبينى كه من مىبينم جز آن كه تو پيامبر نيستى ليكن وزيرى و هر آينه تو بر خيرى . » اينك مىگوييم : شيخ طوسى در تلخيص الشافى 2 / 206 تكملهاى براى اين وجوه دارد و مىگويد :
« حال كه منزلت نبوّت استثنا شد و عرف ، منزلت اخوّت را به كنارى نهاد - زيرا براى هر كس كه آن دو را مىشناسد روشن است كه ميان على و پيامبر برادرى نسبى وجود نداشته است - بايد قطعا به ثبوت منزلتهاى ديگر جز اين دو منزلت ره برد و هر گاه منزلتهاى ديگر جز اين دو منزلت ثابت شود - كه از جملهء آن است اگر على باقى بماند پيامبر او را به جانشينى مىگمارد و على به تدبير امور امّت مىپردازد و در ميان ايشان در جايگاه پيامبر مىايستد و از سويى مىدانيم كه امير المؤمنين ( ع ) پس از رحلت پيامبر ( ص ) باقى ماند - امامت پس از پيامبر ، بدون شبهه براى على ثابت مىشود . » شيخ صدوق در معانى الاخبار همچون بحار الانوار 37 / 274 مىگويد :
« از منزلتهاى هارون نزد موسى بخشى آشكار است و بخشى پنهان . پس از منزلتهاى آشكار او اين است كه هارون افضل مردم زمان خود و محبوبترين و خاصترين و مطمئنترين اشخاص نزد موسى بوده است ، به گونهاى كه اگر موسى در ميان قومش حضور نداشت هارون جانشين او بود و هارون در دانش موسى بود و اين كه اگر موسى مىمرد و هارون زنده مىبود جانشين موسى مىگشت ، پس اين خبر مقتضى آن است كه همهء اين ويژگىها را على ( ع ) نزد پيامبر ( ص ) داشته باشد ، و بايد منازل باطنى هارون نزد موسى را براى على واجب دانست ، اگر چه امورى همچون برادر تنى بودن در ميان است كه عقل ، اين منزلت را براى على ( ع ) و پيامبر ( ص ) سراغ ندارد ولى به هر روى بايد منزلتهاى باطنى را نيز براى على ( ع ) قائل شويم ، زيرا خبر ، مقتضى چنين امرى است . » علّامهء مجلسى در بحار الانوار 37 / 288 علاوه بر بيان اين وجوه مىگويد :
« مدلول خبر ، صراحت دارد در نصّ بر على ( ع ) ، به ويژه آن كه قراين ديگرى نيز بدان پيوست شده است كه از آن جمله است حديث مشهور كه دلالت دارد بر اين كه هر آن چه در قوم بنى اسرائيل پديد آمد دقيقا در امّت اسلامى پديد خواهد آمد . در امّت نظير داستان هارون و پرستش گوساله پس از رحلت پيامبر ( ص ) پيش آمد و خلافت ، غصب و از يارى رساندن به وصىّ پيامبر خوددارى ورزيده شد ، و در روايتهاى دو فرقه آمده است كه امير المؤمنين ( ع ) در آن هنگام رو به قبر پيامبر ( ص ) ايستاد و همان سخن هارون را گفت :
ياابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِيو از آن جمله است آن چه گروهى از مخالفان بيان داشتهاند كه وصايت موسى و خلافت او به فرزندان هارون رسيد و از منزلتهاى هارون نزد موسى يكى هم اين است كه فرزندان هارون هم جانشين هارون بودند ، پس اين منزلت مقتضى آن است كه حسنين - عليهما السّلام - كه به دو پسر هارون هم ناميده مىشوند به اتّفاق خاصّ و عام دو جانشين پيامبر باشند و اين مستلزم خلافت پدر آن دوست ، زيرا سخن فصل در ميان نبوده است . » چه نيكو گفته صحابى بزرگ در كوتاهترين سخن چنان كه شيخ صدوق در معانى الاخبار آورده و در بحار الانوار 37 / 273 از او نقل شده است :
« هارون عبدى مىگويد : از جابر بن عبد اللَّه انصارى پيرامون مفهوم اين سخن پيامبر به على پرسش كردم كه : « تو براى من همچون هارون هستى براى موسى جز آن كه پيامبرى پس از من نيست . » جابر گفت : به خدا سوگند او را در زمان حيات و پس از وفات به جانشينى خود در ميان امت نهاد و فرمانبرى از او را براى ايشان فرض و واجب گردانيد و هر كه پس از اين سخن به خلافت على گواهى ندهد از ستمكاران است . » سخن را با بيان چند فايده به پايان مىبريم :
اوّل : سيّد بن طاوس در طرائف / 54 - 53 از كتابى ياد مىكند نوشتهء ابو القاسم تنوخى در حديث منزلت و روايت آن از صحابه و تابعان ، و اين كه ابن طاوس نسخهء كهنى از آن را ديده است كه در طرائف آن را توصيف مىكند . اين تنوخى ( زاده به سال 278 ، و در سال 342 وفات يافته است ) همان كسى است كه شيخ امينى در الغدير 3 / 383 - 380 شرح زندگانى او را آورده است .
دوم : برخى از مخالفان گفتهاند مقصود از حديث به جانشينى گماشتن على ( ع ) بر مدينه تنها هنگامى است كه حضرت ( ص ) راهى جنگ تبوك شد ، چنان كه موسى هنگام رفتن به طور ، هارون را به جانشينى خود برگزيد .
شيخ مظفّر در دلائل الصدق 2 / 392 - 391 در پاسخ به اين شبهه مىگويد :
« اين خطايى است آشكار ، زيرا صرف اين كه موسى در موردى خاص هارون را به جانشينى خود گماشته ، دلالت بر اختصاص خلافت هارون تنها به همان مورد ندارد ، نيز چنين است به جانشينى گماشته شدن على ( ع ) از سوى پيامبر ، و ملاك عموميت حديث است همراه با اقتضاى شركت هارون با موسى در مسألهء ثبوت خلافت عامّه ، و همچنين است در بارهء على ( ع ) .
دليل آن كه اين جانشينى تنها به مورد خاصّش اختصاص ندارد بيان اين حديث است در مواردى كه ارتباطى بدان نداشته است . » از جملهء اين احاديث است : حديث مؤاخاة و حديث سدّ ابواب و ناميدن حسنين به شبير و شبّر و جنگ خيبر و يوم الدار و موارد ديگرى كه مصنّف برخى از آنها را در اين كتاب يا نوشتههاى ديگر آورده است .
شريف مرتضى در الشافى ، پاسخ ديگرى به اين شبهه مىدهد كه بحار الانوار 37 / 287 - 285 آن را نقل كرده است و اگر بخواهيد مىتوانيد به آن مراجعه كنيد .
سوم : فخر رازى در تفسير اين آيهء مباركه :وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ. . .فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي[ طه / 93 ؛ ] سخنى دارد كه چكيدهء آن چنين است : در چنين جمع سترگى ، تقيّه ، هارون را از گفتن حق باز نداشت بلكه آشكارا حق را گفت و رافضه ، على را به هارون تشبيه مىكنند با آن كه على چنان نكرد كه هارون كرد .
شيخ حرّ عاملى در فوائد الطوسية / 18 - 14 دوازده پاسخ به دو مىدهد كه چكيدهء آن چنين است :
الف - هارون ادّعاى خود را به صراحت بيان كرد ، زيرا يار و ياور او موسى بود و هارون ، اطمينان داشت كه موسى ، حق را براى آنها آشكار خواهد ساخت و امّت ، همگى به پيامبرى او اعتراف دارند در حالى كه على ( ع ) پس از مرگ پيامبر ( ص ) ، ياورى نداشت و حسنين - عليهما السّلام - در ميان آنها متّهم بودند و اين است تفاوت ميان آن دو .
ب - هارون با گوساله پرستان به جنگ و ستيز نپرداخت و گفت :إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ[ طه / 94 ؛ ] ، و نيز گفت :إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي[ اعراف / 150 ؛ ] و بدين ترتيب روشن مىشود كه با همهء زيادهروىها ترس ، او را از جنگ بازداشت . على ( ع ) نيز به مخالفان همان گفت كه هارون ، ولى از او پذيرفته نيفتاد و على هم چونان هارون آنها را ترك كرد و مدّتى طولانى از بيعت با ايشان سرباز زد .
ج - بر اساس سخن رازى ، عصمت ، از پيامبر و امام منتفى است ، ولى كنار گذاشته شدن اين سخن - اگر قائل به آن باشيم - از سوى على ، خدشهاى به امامت او وارد نمىكند ، زيرا آن از گناهان صغيره است كه به حسب اعتقاد رازى وى ملزم به پذيرش آن است .
چهارم : علّامهء مجلسى در بحار الانوار 37 / 289 مىگويد :
« اگر هم از باب مماشات با خصم ، آن چه را مىگويد بپذيريم - با آن كه دلايل مخالف آن را اقامه كردهايم - در اين نكته نمىتواند با ما به بحث برخيزد كه على ( ع ) اخصّ مردم به پيامبر و محبوبترين آنها نزد ايشان بوده است و كسى محبوبترين فرد نزد پيامبر نمىشود مگر آن كه افضل مردم باشد - و اين را در بابهاى گذشته گفتيم - پس پيشى داشتن ديگرى بر او از امورى است كه عقل آن را نمىپذيرد و ناپسندش مىشمارد ، و كدامين عقل روا مىداند كه صاحب منزلت هارونى كه مناقب بزرگ و فضايل سترگ ديگرى هم دارد پيرو كسى قرار گيرد كه جز معايب زشت و پلشتىهاى شنيع هيچ ندارد ؟ ! سپاس خدايى را كه حق را براى طالبانش روشن گردانيد و در آن شبههاى براى كسى نگذاشت . » پنجم : برخى از مسائلى را كه مربوط به اين بحث است در مبحث جنگ تبوك و موارد ديگر يادآور شدهايم .
بنگريد به : كشف المراد / 419 و 395 ، تلخيص الشافى 2 / 222 - 221 ، اعلام الورى / 172 - 170 ، بحار الانوار 37 / 279 - 273 ( سخن شيخ صدوق ) و بحار الانوار 37 / 288 - 279 ( سخن شريف مرتضى ) ، اللوامع الالهيه / 279 ، صراط المستقيم 1 / 322 ، مراجعات / 198 - 197 و خلاصة عبقات الانوار 5 / 350 - 349 .