( 1 ) زنان ، امّ ايمن را براى پذيرايى كنار در نهادند . سپس پيامبر ( ص ) فاطمه را خواند .
فاطمه چون پيامبر را به همراه همسرش ديد گريه كرد . پس پيامبر دست فاطمه و على را گرفت و چون خواست دست آنها را به يك ديگر دهد گريست .
پيامبر ( ص ) فرمود : من تو را از نزد خود به ازدواج درنياوردم بلكه خداوند در آسمان ، عهدهدار ازدواج تو بود و جبرئيل ، خواستگارىكننده و خداوند عهدهدار آن بوده است ، و پروردگار به درخت طوبى دستور داده است تا پر از زيور و آذين و درّ و ياقوت گردد و سپس اينها را پراكند و سپس به حور عين دستور داد آنها را جمع كنند و بردارند تا روز قيامت به يك ديگر هديه دهند و بگويند . اين ، افشاندهء فاطمه است . من تو را به ازدواج بهترين خويش خود درآوردم ، من تو را به ازدواج كسى درآوردم كه در دنيا سرور و در آخرت نيز سرورى است از نيكان .
پيامبر ( ص ) دستهاى على را در دست فاطمه نهاد و به آن دو فرمود : به خانهء خود برويد . خداوند شما را با يك ديگر گرد آورد و خاطرتان را آسوده سازد . و با يك ديگر كارى نداشته باشيد تا من نزدتان آيم .
آن دو اطاعت كردند و در جاى خود نشستند و نزدشان امّهات مؤمنين ( امّ المؤمنينها ) بودند و ميان آنها و على پردهاى بود و فاطمه در ميان زنان قرار داشت .
سپس پيامبر ( ص ) سر رسيد و داخل شد و زنان جز اسماء بنت عميس به شتاب گريختند .
اسماء هنگام رحلت خديجه حضور داشت و در آن هنگام ديده بود كه خديجه مىگريست . اسماء به او گفت : آيا مىگريى در حالى كه خانم زنان جهان هستى و همسر پيامبر اكرم ( ص ) كه با زبان خود تو را به بهشت مژده داده است ؟ خديجه به او گفت : از اين نمىگريم ، ولى يك دختر در شب زفاف بايد زنى را در خدمت داشته باشد كه سرّش را نزد او نهد و در برآوردن نيازهايش از او يارى جويد و فاطمه نوجوان است و مىترسم در آن هنگام كسى نباشد تا امور او را بر عهده گيرد . گفتم : خانم ! نزد تو با خدا پيمان مىبندم كه اگر تا آن هنگام زنده ماندم جاى تو را در اداى اين مهم پر كنم .
چون آن شب رسيد پيامبر دستور داد همهء زنان خارج شوند . همهء زنان خارج شدند مگر اسماء . پس همين كه پيامبر خواست بيرون رود سايهء مرا ديد و پرسيد . تو كه هستى ؟
عرض كردم : اسماء بنت عميس . پيامبر ( ص ) فرمود : به تو دستور ندادم بيرون شو ؟ گفتم :
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 208
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٠٨