همواره رو بدان سو كن كه در وقت درد و رنج به آن متوجه مىشوى و يا رب گويان با زانوى تسليم به زمين مىافتى ، چرا موقع درد و مرگ به آن پشت پردهء طبيعت و به پيشگاه خدا مىگرايى ، ولى وقتى كه آن عارضه از بين رفت ، لال مىشوى و از ذكر گفتن باز مىمانى وقتى كه مصيبت و بلايى به تو روى مىآورد ، شامهء تو قوىتر گشته ، بوى عظمت الهى را در مىيابى ، همين كه به آسايش رسيدى مىگويى : كجا ؟ كو آن راه به سوى خدا ؟ عجبا خداى تو آن خدا است كه فقط موقع بد بختى او را ببالينت احضار مىكنى وقتى كه نجات پيدا كرده و در خوشىها غوطه ور گشتى خدا را فراموش مىكنى معلوم مىشود كه خدا را نشناختهاى ، زيرا اگر راهى به معرفت خدا داشتى ، حال گرايش تو به آن پيشگاه ابدى ، دايمى و هميشگى بود .
آنان كه در لابلاى نوسانات عقل نظرى و گمانهاى پا در هوا كلافه شدهاند ، لحظات روشنايى و تاريكى آنها مختلف خواهد بود .
بار ديگر در باره عقل نظرى جزيى به تو بگويم : اين عقل گاهى مسلط بر واقعيات است ، گاهى سر نگون مىشود ، آن عقل كه از سقوط و نابودى بالاتر است ، عقل كل است .
بنا بر اين ، برو و اين انديشه و عقل نظرى را به فروش و حيرت عالى و ايده آل را به دست بياور . ( عقل و انديشه را به مرحلهء كمال برسان ] .
رو به ذلت ظاهرى ببر ، نه به تصاحب كشورها و ظواهر فريبنده . اگر ره به حق و حقيقت ببرى ، گام به محفلى خواهى گذاشت كه ساكنانش انديشه و تعقل نظرى حرفهاى را از دست داده ، در حيرت عالى فرو رفتهاند ، آن گاه است كه خواهى فهميد : در دورهء زندگانى .
( ( 1147 ) ) ما چو خود را در سخن آغشته ايم
از حكايت ما حكايت گشته ايم
من اين لباس هستى مادى و موقت را كنار مىگذارم و به شكل سايه و افسانه و رويا در مىآيم ، تا بتوانم در مجمع و جزء سجده كنندگان حقيقى در آيم .