تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
( ( 1083 ) ) مر مرا بخريده‌اند اهل جهان از همه عاقلترى تو اى فلان

شخصيتهاى پوشالى كالاى خود را مىآرايند و در مردم تقاضاى مصنوعى ايجاد مىكنند و سپس كالاى آرايش شده را با فريبندگى و اجبار به مردم مىفروشند و بد بختى اين جاست كه خودشان هم باور مىكنند كه مردم كالاى آنها را آگاهانه و به اختيار مىخرند

عوامل محاسبه شدهء غير منطقى و محاسبه ناشدهء صدها تصادفات ( به معناى معمولى ، نه فلسفى ) دست به هم مىدهند و شخصيت يا شخصيتهايى را روى سطح جامعه درشت و بر جسته مىنمايند . اينان نظم و عدالت و احقاق حق مردم و اجتماعات را در اختيار خود مىبينند . اينان خود را انسان شناس و انسان دوست جلوه مىدهند ، سر نوشت مادى و معنوى بشر را در قبضهء خود مىگيرند . بدين ترتيب به صورت موجودى در مىآيند كه به قول بالزاك در ميليونها فرسخى آفتاب مىنشينند و خود را فرد يا افرادى مطلق يا رب النوع انسان گمان مىكنند ، آن گاه كافى است كه شما بنشينيد و با اندك حوصله و شكيبايى ، يك آن نخها و طنابهايى را كه از عوامل محاسبه شدهء غير منطقى و محاسبه ناشدهء صدها تصادفات به وجود آورده و به هم پيچيده و آن شخصيت پوشالى را ايجاد كرده است ، از يكديگر جدا كنيد . وقتى كه با كمترين نيرو با انگشتان خود آن نخ را پاره مىكنيد ، خواهيد گفت : شگفتا اين كه چيزى نبود ، بدينسان نخ دوم و طناب سوم و . . . يكايك به وسيلهء انگشتان ظريف شما پاره پاره گشته ، خواهيد گفت : عجيب است اين نخ كه من پاره كردم جز يك رسم تابو غير عقلانى چيزى نبود . آن نخ سفيد ديگر محصول حماقت اكثريت مردم بود كه با دست خود به اين