اما بيانات جلال الدين در ابيات مربوطه نمىتواند وجود تضاد را در جوهر اشياء كاملًا توضيح بدهد ، زيرا ابيات پيش از شمارهء 1 :
كه ز ضدها ضدها آيد پديد
در سويدا روشنايى آفريد
چنين است :
شب كند منسوخ شغل روز را
دان جمادى آن خرد افروز را
باز شب منسوخ شد از نور روز
تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز
گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات
نى درون ظلمت است آب حيات ؟
نى در آن ظلمت خردها تازه شد
سكتهاى سرمايهء آوازه شد
كه ز ضدها . . . مفاهيم موجوده در ابيات فوق بيش از بيان همين مسئله نيست كه شب و روز يكديگر را منسوخ كرده و از بين مىبرند .
شب تاريك انسانها را بخواب مىبرد و آنها را مانند جامد مىنمايد ، در عين حال همان خواب باعث تجديد قواى مغزى مىگردد كه ضد ركود و جمود است . و بالعكس وقتى كه روز فرا مىرسد ، آن حالت جمادى را از بين مىبرد و جنب و جوش مردم شروع مىگردد .
آن گاه مثال ظلمت و آب حيات را مىگويد .
در اين مفاهيم توضيح كافى در بارهء در برداشتن هر حقيقتى ، ضد خود را ديده نمىشود . برويم به سراغ هگل كه تنظيم و تحقيق مسئلهء مورد بحث به وسيلهء او صورت گرفته است ، در عبارات گذشتهء هگل كه به تفصيل بيان كرديم ، مىگويد : « سخن را با مقولهء هستى آغاز مىكنيم ، منظور ما مقولهء محض ، هستى است . نه نوع ويژهاى از هستى . مسلم است كه :
اين گونه هستى داراى هيچ گونه تعينى نيست ، زيرا همهء تعيناتش را از آن گرفتهايم ، از اين رو مطلقا نامعين و بىشكل و يك سره تهى است و به يك سخن خلاء