رفتن خواجه و قومش به سوى ده
( ( 532 ) ) خواجه و بچگان جهازى ساختند
بر ستوران جانب ده تاختند
( ( 533 ) ) شادمانه سوى صحرا راندند
سافروا كى تغنموا بر خواندند
( ( 534 ) ) كز سفرها بنده كيخسرو شود
بىسفرها ماه كى خسرو شود
( ( 535 ) ) از سفر بيدق شود فرزين راد
وز سفر يابيد يوسف صد مراد
( ( 536 ) ) روز روى از آفتابى سوختند
شب ز اختر راه مىآموختند
( ( 537 ) ) خوب گشته پيش ايشان راه زشت
از نشاط ده شده ره چون بهشت
( ( 538 ) ) تلخ از شيرين لبان خوش مىشود
خار از گلزار هم كش مىشود
( ( 539 ) ) حنظل از معشوق خرما مىشود
خانه از هم خانه صحرا مىشود
( ( 540 ) ) اى بسا از نازنينان خار كش
بر اميد گلعذارى ماه وش
( ( 541 ) ) اى بسا حمّال گشته پشت ريش
از براى دل بر مه روى خويش
( ( 542 ) ) كرده آهنگر جمال خود سياه
تا كه شب آيد ببوسد روى ماه
( ( 543 ) ) خواجه تا شب بر دكانى چهار ميخ
ز انكه سروى در دلش كردست بيخ
( ( 544 ) ) تاجرى دريا و خشكى مىرود
آن به مهر خانه شيئى مىرود
( ( 545 ) ) هر كه را با مرده سودايى بود
بر اميد زنده سيمايى بود
( ( 546 ) ) آن دروگر روى آورده به چوب
بهر خوب خود گزيده رنج و كوب
( ( 547 ) ) بر اميد زندهاى كن اجتهاد
كاو نگردد بعد روزى دو جماد
( ( 548 ) ) هين مكن تو مونسى را با خسى
عاريت باشد در او آن مونسى
( ( 549 ) ) انس تو با مادر و بابا كجاست
گر به جز حق مونسانت را وفاست
( ( 551 ) ) انس تو با شير و با پستان نماند
نفرت تو از دبيرستان نماند
( ( 552 ) ) آن شعاعى بود بر ديوارشان
جانب خورشيد وارفت آن نشان
( ( 553 ) ) بر هر آن چيزى كه افتد آن شعاع
تو بر آن هم عاشق آيى اى شجاع