نهايى مىبينند ، به وسيلهء اينشتين چنين توضيح داده شده است : « اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد ، اگر چه با شكل خالص و يك دست در هيچ كدام يافت نمىشود ، من آن را احساس مذهبى آفرينش وجود مىدانم . بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملًا فاقد آن است توضيح دهم ، بخصوص كه در اين جا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مىكند نيست ، در اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشرى و عظمت و جلالى را كه در ما وراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد حس مىكند . او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد ، چنان كه مىخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يك باره و به عنوان يك حقيقت واحد دريابد . » ( 1 ) به نظر نمىرسد كه پس از به دست آوردن انبساط الهى در وجدان ، ديگر انقباضى براى آن شخص روى بياورد ، مگر از دو جهت : جهت يكم - احساس انبساط عالىتر كه موجب مىشود انبساط فعلى كوچكتر به نظر برسد ، اين احساس بدان علت است كه وجدان الهى نهايت بودن مراتب انبساط الهى را كاملًا درك كرده است . جهت دوم - انسان بهر مرتبه از انبساط هم كه برسد ، بالاخره در اين زندگانى دنيوى در قلمرو ماده و قوانين آن گرفتار است و تا به نهايت انبساط الهى نرسد در كشاكش طبيعت و احكام آن دچار انقباض خواهد گشت ، نهايت امر اين است كه به جهت چشيدن طعم انبساط الهى انقباضهاى ناشى از طبيعت و شئون آن موقت بوده و با پيروز شدن بهر يك از موقعيتها و مقتضيات طبيعى گام ديگرى براى انبساط عالىتر خواهد برداشت .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 278
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٨
هامش
( 1 ) دنيايى كه من مىبينم ، آلبرت اينشتين ، ترجمهء فريدون سالكى ، ص 58 . .